اي كننده هاي نهي كننده !… بترسيداز روزي كه فيلمتان به در آيد! ( حرفي و حديثي از فيلمي كه به در آمد )

24 10 2008

حرف اول: آنچه ناديدنيست آن بيني !
از قيد جهان سر در گريبان خويش فرو داشتيم كه خبر(همان اس ام اس)  آمد كه چه نشسته اي كه تصويرِ متحرك خَفيه اي از همبستري و همنوائي مردي ازجنس ملايان و واعظان شهر با ضعيفه اي شوهر دار، از پستو بيرون افتاده و در حال اكران عمومي ست!… پس بشتاب تا آنچه ناديدني ست آن بيني !… گفتيم محل اكران كجاست كه پاسخ آمد در سايت وزين و خبرين بالاترين ! .. اين شد كه قدوم نگارين ما بعد مدتي فراقت و آسودگي دوباره به كوي يارِ  غار افتاد و  در يافتيم كه باري ؛ اين مخدوم قديم حضرت روح الله و انصاره  كه چنديست  در كُنج غربت  عزم رسوائي مخدومين سابق خويش  نموده ، اينبار سر در زير لاحاف ملائي شهرستاني و صاحب نفوذ كرده و هرچه بديده ، براي ديگران نيز تعريف كرده !… كه چه ؟ يعني بياييد و ببينيد اين فضاحت را و اين جسارت را و نماينده اين جماعت را !… كه واعظان شهر وحافظان ناموس خلق در ظل توجهات حكومت امام زماني ، چه بر سر ناموس خلق مي آورند و آنانكه در مسجد و منبر و tv  مردمان را به پاكيزه دامني و دل پاكي و دوري از معصيت مي خوانند و يوزارسيف ها  را از براي عبرت خلق از درهاي هفتگانه به كمك ياران سلحشور خود به سلامت عبور ميدهند ، چون خود به خانه ميرسند سلحشوروار ، رخت ريا بر جالباسي  نگذاشته،   لُختان و خيزان،  دام بر ضعيفگان نگونبخت مي نهند و دامن بر ناموس ديگران ميگشايند  و از حريم امن حكومت مشاطه بازان سالوس باز ، براي بازي با اَناريه و گلابيه هاي همين نازك تنان بلاگرفته ، چه بازيها و زيرو زبر كردنها كه بلدند !!
و چه جماعتي صف كشيده بود از براي ديدن فيلمي كه بازيگرانش خود غافل بودند  از بازي روزگار … روزگار كج مداري كه به يمن جادوي نت ، سر در خُم خُمره هر صاحب خُماري  كه بكشد ، بوي سُـكر ِ فُرادايش را به طرفةالعيني با جماعتي انبوه هم پياله ميشود !!

حرف دوم : آيتي و اشارتي!
اي كننده هاي نهي كننده …واي به روزي كه فيلمتان بدر آيد … چگونه توانيد كه بپوشانيد گناهتان را …  قسم به وب و هر چه د ر آن است كه ديگران را بر انچه ميكنيد گاه خواهد ساخت … پس بترسيد از وب كم هايي كه پشت فرفروژه ها پنهان است … و تو چه ميداني كه اينترنت چيست … دورگوي ِ دور پيدا…. سريع و سهل است اما نه در ممالك پارسيان … كه آنجا همه چيز كند است و سنگين …  از آن براي رسوايي خلق خدا بهره مگيريد اما با دشمنانش كه خلقي را به زنجير كشيده اند سختگير باشيد و مدارا نكنيد …كه آنان با شما مدارا نمي كنند بوقت تنگي و گناهتان…  و اينترنت براي شما نعمتيست اگر بدانيد وگرنه نكبتي …  اما نعمتش بيش از نكبتش …  و در آنچه مي بينيد سختگيرنده باشيد كه خداوند فتوشاپ كاران را دوست ندارد !

حرف سوم : ديدن يا نديدن ، مسئله اين است !
حكايت اين ويدئو كمي بغرنج است براي داوري…در بالاترين هم ديدم كه سر اين مسئله بحث و جدلهايي شده و مخالفين و موافقين هر يك از دري و زاويه اي در باره اش حرف زده اند: در باب حريم خصوصي بودن يا نبودنش ، اخلاقي بودن يا نبودنش ، درست بودن يا نبودن  انتشارش و از اين قبيل حرفها و نظرها .
اكثريت هم انگار با موافقين بوده در جماعت بالاتريني ها كه البته نه كليتي هستند از اهل وبـِستان فارسي و نه ميانگيني هستند از جماعت ايراني ، بلكه فقط جمعي هستند با سليقه ها و گرايشات سياسي و فكري كه سنجيدن تناسبشان با جمعيت تحصيل داران و جوانان ايراني نيز كار آساني نيست . اين را از اين رو مي گويم كه نمي شود در يك جريانات و اتفاقات اينچنيني ، ميزان گرفت بالاتريني ها را براي فهميدن گرايش ديگر گروههاي فكري و رفتاري در جامعه داخل و خارج ايران … بعبارتي گروه مرجع نيستند اين افراد .. يك چگالي در هم و برهم از جمعي مشتاق و گاهن معتاد به نت …بنابراين  اكثريت خواني رفتارشان را نمي شود چندان تسري داد به جمع هاي ديگر ايرانيان .
اما … اگر اطلاعات گذارنده اين ويدئو را در نت  صحيح بگيريم و رئال بودن اشخاص آن را بويژه جنس مذكرش را با همان مشخصات كه آمده – ريس ستاد اقامه نماز شهر – حقيقي باشد ، موضوع به واقع از يك بحث فردي و در حوزه زندگي شخصي فراتر خواهد رفت بويژه كه براي ما ايرانيان كه 30 سال است بطور رسمي وبسي بيش از اينها بطور غير رسمي ، سايه حضور دائمي اين واعظان و مروجان ديني را بر سر زندگي و حيات فردي و اجتماعي خود داريم موضوع ابعاد وسيعتري بخود مي گيرد . از همين رو هم هست كه اكثريت با ولع از انتشارش استقبال كردند و در موردش نظرات تند و صريحي مي دهند . اين پرده دري و رسوا سازي ِ  اصحاب قدرت و دين  به كمك رسانه اي نوين هرچند  تازگي دارد ولي به شيوه كلاسيك ترش  درزبان و ادب فارسي مسبوق به سابقه است. در زمانه اي كه شعرو نثر جايگاهي فراتر از مباحث هنري داشته و كاركردي رسانه اي نيز داشته است  كساني همچون سعدي و حافظ در حكايات و اشعارشان بارها به واعظان منبر نشين و محتسبان تاخته اند و فساد رفتاري و تضاد اندروني و بيرونيشان را به خلق نمايانده اند هرچند همواره اين پرده دري ها با رعايت اصولي همراه بوده است تا آسيب اخلاقي و اجتماعي چندان نباشد و به نوعي  جنبه تاديبي داشته براي خلق ظاهربين ِ ظاهرالصلاح ! . اما در وضع امروز ما  ديگر  اين رسوا سازيها حكمي فراتر دارد و براي بخشي يك مبارزه سياسي ست با بدنه نظامي كه در آن روحانيون نقش بتن آرمه اش را دارند !
بعد اخلاقي قضيه هم جاي حرف زياد دارد فارق از تعريفي كه از اخلاق ميكنيم . هرچند اين ويدئو روشنگر برخي مسائل حاشيه اي تر هم هست كه قصد طرحش را ندارم .
شخصن موضعم نسبت به انتشار اين ويدئو اين است كه شخص انتشار دهنده بهتر بود زمان اين ويدئو را به نصف مي رساند تا تنها بحث در حد افشاي همين آخوند و عمل خيانت آميزش (به لحاظ انساني وعرف اخلاقي) و مزورانه و دغلكارانه اش ( به لحاظ اجتماعي وعرف ديني ) باقي ميماند . اما اينطور به نظر مي رسد كه مدت زمان اين ويدئو و عمليات س/كس درون آن به آن هويت ديگري هم داده كه بيشتر فرعيست هرچند جنبه آموزشي اش براي مبتديان بدك نيست و گاهي نيز تحسين بر انگيز !!

حرف آخر:اين يك بود از هزاران !
ترديدي نيست كه اين قضايا براي ديگر معممين محترم نيز بي سابقه نيست و بلكه اين صنف در اين زمينه ها سوابق تاريخي و معاصر فراوان دارند و اين جماعت كه امروز جان و مال و عِـرض و آبروي مردم در يد بي كفايتشان است خود در تهديد آبروي ديگران و تحكم راني و عيب فرمائي بر رفتار شخصي مردمان كه رفتار جنسي نيز بخشي از آن است بيش از ديگر طيفهاي جامعه نقش دارند و حتا مجازاتهاي ديني و قانوني نيز امروزه در اختيار انهاست و از اين راه سوء استفاده ها ي بسيار داشته اند و ذهن اكثريت جامعه رضايتي از عملكردشان ندارد .    دو نمونه اش را كه از نزديك به خاطر دارم كه البته آنجا بحث ، بحث تجاوز بود و اينجا بحث ، بحث دلدادگي خارج از ضوابط و عرف است . يكي امامت جماعتي كه به دختر بچه 10 – 12 ساله خادم مسجدش تجاوز كرد وبي سرو صدا گم و گورش كردند و ديگري امام جمعه شهري كه به زن خانواده اي بي بضاعت در قبال كمك مالي  پيشنهاد تجاوز داده بود كه بدست همسر فرد كشته شد و آنجا هم قضيه را طور ديگري طرحش كردند تا آبروي صنف به خطر نيفتد  . از نمونه هاي  صيغه سازي و همجواري با همسران  شهدا هم كه علني نشده البته  كم سراغ نداريم !
خلاصه اينكه اين جماعت به اندازه كافي در اين باب مسائل داراي حُسن سابقه نزد عموم هستند و عجبا كه ميل جنسي در اين جماعت از ماكسيمم ميان صنوف ديگر برخوردار است و اين نمي تواند با شغل و تحصيلاتشان بي ارتباط باشد !! و بنظر ميايد مسئولين محترم حوزه بايد تجديد نظر جدي در مباحث فقهي آموزشي خود بنمايند . با اين اوصاف بايد در بيان و نشر شواهدي اينچنين وجدان عمومي جامعه را نيز مد نظر قرار داد و حدود و حريم شخصي افرادي را كه شخصيت حقوقي و سياسي ندارند را مورد ملاحظه قرار داد . در اين ويدئو زن خطاكار مي تواند شامل اين حريم باشد كه شايد قرباني اصلي اين رابطه نامتعارف و حالا اين رسوايي عمومي نيز خود اوست كه اين خود بحثي جدا گانه مي خواهد. هرچند براي بسياري نشر اين فيلم كه بر بي آبرو ساختن جماعت روحانيون  كمك ميكند آنقدر مهم است كه كمتر متوجه مطالب حاشيه اي تر مي شوند
حديث اين حكومت و متوليان رسميش يعني ملايان و آنچه با اخلاق و زندگي مردم كرده و ميكنند فراتر از اين حرفهاست و اين بخشي از باطن جماعتيست كه سعي كرده اند از خود روحانيت و قداستي ساختگي بسازند كه در انها نيست و آنها نيز چون ديگر انسانهايند كه اگر به طبيعت انساني و خطاپذير خود معترف بوده و پُر گوي ِ ملامت پيشه نباشند شايسته احترامند و اگر چون امروز، حاكمان پُر گوي ناقص العملي باشند كه ديكتاتوري پيشه كرده اند شايسته هيچ نيستند مگر زوال !





توضيحي پيرامون معنا و مفهوم » علمي بودن » پديده ها

4 10 2008

تذكر: اين پست مربوط به بحثهاي بالاترين است و بعنوان يك كامنت طولاني به يك مطلب لينك شده بايد به حسابش بياوريد نه يك مطلب مستقل . چون اگر قصد پرداخت مستقل داشتم ، سر و شكل ديگري مي يافت .
لينك يكي از كاربران محترم بالاترين سبب شد من اين مطالب را بنويسم كه چون طولاني شد مناسب ديدم نه در بخش نظرات بلكه انرا به صورت يك پست  در وبلاگ قرار داده و بعد در بخش نظرات ان لينك به اينجا رجوع دهم… براي آشنايي با بحث مناسب است اصل لينك ‌(+)و موضوعش را ابتدا ببينيد و بعد  مطلب را دنبال كنيد
———————————————————–
بحث خوبيست و من هم در اصل غلو اميز و يا كاذب وغير مستند بودن  برخي از اين ادعاها با نويسنده مطلب هم قولم اما اشكالاتي به اين نوع بررسي وارد است كه بر مي گردد به تعاريف ما از علمي بودن يك پديده .  براي باز كردن منظور سخنم كمي كلي تر وارد بحث مي شوم و كمي بحث نظري را پيش مي شم تا از درون ان نگاه تازه اي به اين مقولات به اصطلاح شبه علمي بياندازيم .
وقتي ما مي خواهيم يك مبحثي را باز كنيم و در آن به كار نقد يك پديده   بپردازيم ابتدا بايد تعاريفمان را دقيق كنيم بويژه كه شما در مورد خود علمي بودن  يا نبودن يك مدعا، در حال  صحبت كردنيد و اگر دقيق به مسئله نپردازيد سخن خودتان غير علمي و در حد همان چيزي كه داريد نقد و رد ميكنيد نازل خواهد بود و اعتباري نزد  كساني كه مطالب را دقيق و نه سرسري مي سنجند نخواهد يافت . .از همين منظر است كه معتقدم بحث شما همچون نام خود موضوع مورد بحثتان  علمي و منطقي نيست و . شبه منطقي ست ! چون نكات لازمي در آن مغفول مانده است . براي روشن شدن منظورم من ابتدا كليت مختصري عرض ميكنم و بعد مي روم سر مصاديق .
ابندا چاره اي غير از شفاف كردن تعاريف نداريم .اين بخش اول به دليل ويژگيهايش ( تعاريف شناسي و معنا شناختي ) ناچارن يك بحث نظري صرف و بعه معناي دقيق ترش  فلسفي ست . و البته مي تواند بحثي  طولاني و دامنه دار باشد و د ران چون و چرا وارد كرد  كه طبيعتن  در اين مجمل  قابل پرداختن نيست .. من دراينجا مطالب را طوري  مي خواهم عرض كنم كه به نكات برخي كامنتهاي دوستان كه موضوعات ديگر همچون عرفان را نيز وارد گفتگو كردند نيز پرداخته شود ( بعنوان يك بحث غير علمي )  بنابراين به نوعي  حاشيه اي  هم به آن قضيه خواهم زد و با ذكاوتي كه در اين دوستان سراغ دارم مي دانم كه ميتوانند منظور من را در رابطه با گفته خودشان نيز دريابند  . البته بايد براي باز كزدن موضوع روده درازي كنم كه اميدوارم بر من ببخشيد و تحمل كنيد اين پرحرفي را .
مبناي ورودمان به اين بحث پاسخ گفتن به سوالهاي مهمي و آغازيني ست كه شالوده هر بحث فلسفي بر آن استوار مي شود. در اين بحث بالفرض اين سوالات ابتدايي چنين مي تواند باشد :
علمي بودن  چيست ؟ گزاره علمي چگونه گزاره ايست ؟  شبه علمي بودن چه  معنايي دارد؟  آيا هرچه علمي نيست لزومن  واقعي نيز نمي باشد ؟  آيا ترادف معنايي  ميان علم و واقعيت وجود دارد يا خير ؟ و آيا بودن يكي نشانه حضور ديگريست يا بلعكس ؟ كدام فربه تر از آن يكي ست  ؟ علم يا واقعيت ؟ بعباراتي كدام زير مجموعه ديگريست  ؟  آيا هر پديده اي كه علمي نيست واقعي هم نمي تواند باشد يا اينكه گزاره هاي علمي بخشي از گزاره هاي واقعي را شامل مي شوند  و نه همه انها را؟ ….. و اين سوالات مي تواند  همچنان ادامه داد
براي عدم انحراف از بحث بايد ابتدا خود علمي بودن را تعريف كنيم  تا وقتي از علمي بودن سخن مي گوييم بدانيم مرادمان چيست و سپس اين سوالات  را از خود بپرسيم تا پرسشمان معنا پيدا كند .گزاره علمي گزاره ايست كه قابليت آزمايش شدن ، فراگير بودن نتايجش براي همه ، و قابل تعميم دادنش به همه موارد مشابه  وجود داشته و از همه مهمتر هميشه  نتيجه يكساني داشته باشد.. يعني چيزي  علمي ست براي همه – با ابزار لازم – قابل امتحان كردن ، سنجيدن  و نتيجه خواهي ست .مثلن وقتي ميگوييم تركيب  O2 بعلاوه H2 ميشود دو ملكول آب ،  يك حرف علمي زده ايم چون قابل اندازه گيري و سنجش است و هميشه و همه جا همين نتيجه را حاصل  خواهد داد و اگر  ما در ازمايشاتي   خلاف اين را بدست اورديم   و مثلن از تركيب اين دو ماده ديگري توليد شد اين گزاره ارزش علمي بودنش را از دست خواهد داد .  ولي وقتي مي گوييم» اگر شما كار بيشتري بكني پول بيشتري هم در مي آوري  » اين ديگر يك حرف علمي نيست چون نه دقيق است و نه هميشه نتيجه يكسان مي دهد و گاهي نتيجه مخالف ميدهد .مثلن شما كار بيشتري ميكني ولي كارت پولساز نيست و زيان ده است بنابراين در اينجا هرچه بيشتر كاركني كمتر پول در مي آوري . پس اين گزاره مشروط است .
حالا مجدد از شما مي پرسم كه آيا گزاره دوم ( رابطه كار و در امد ) كه مثال زدم و ديديم كه نمي تواند يك گزاره  علمي باشد آيا خالي از واقعيت هم هست ؟ يا اينكه در بسياري از اوقات اين رابطه، رابطه ي درستيست و جواب مي دهد ؟ يعني شما وقتي بيشتر كار ميكنيد بيشتر هم درآمد داريد ؟ لازم به گفتن نيست كه اين يك رابطه معقول است و تجربه زندگي در بيشتر اوفات همين را ثابت  مي كند هرچند موارد نقض هم كم نيست ( كه اشاره كردم ). پس ارزش اين  حرف به علمي بودنش نيست بلكه به  تجربي بودنش است  … اين مثال را زدم كه بدانيم بسياري از تجربيات ما انسانها مصداقي از اين مسئله ساده است كه درآن تجربه كردن بخشي هايي از واقعيت  است كه هميشه  قابل تعميم نيست بر خلاف علمي بودن كه قابل تعميم است .
حالا ي نكته مهم اينجا اين است كه برخي از گزاره هاي  تجربي ممكن است زماني تبديل به يك گزاره علمي شوند .  گزاره هاي شبه علمي تقريبن چنين گزاره هايي هستند يعني از فرط تجربه شدن و محك خوردن به يك باور  عمومي ( در بين قشري يا گروهي ) تبديل مي شوند كه برخي از معتقدين به اين گزاره ها انرا تا حد گزاره هاي علمي بالا مي برند و آنرا علمي معرفي ميكنند و حتا برايش ممكن است دلايل علمي نيز بياورند مثل همين قضيه آب درماني و برايش دست به يكسري ازمايشات علم يهم بزنند ….به اين حرفي كه زدم  من خوب عنايت كنيد . يعني اين اشكال از خود اين گزاره ها نيست بلكه از مبلغبن نا آگاه اين گزاره ها و مخاطبين ناآگاه ترش است كه بحثهاي غير علمي را تبديل به علميش مي كنند و كساني را نيز كه تفكرشان علم محوري ست به اين خطا مي اندازند كه چون چنين است و اين ادعا علمي نيست پس باطل است و هر كه پيرو اين ادعاست نادان !!   … اين كه گفتم مي شود يك نوع جهل مركب كه بسياري از علم باوران مبتلاي به آن هستند و دنيا را جز از دريچه علم نمي توانند بپذيرند  … حال اگر شما تعاريفتان را درست كنيد و ذهنتان پويا باشد هر پديده اي را در جاي خودش مي سنجيد و دچار افراط و تفريط نمي شويد و كمتر به خطاي منطقي دچار ميشويد  … دانشهاي تجربي بشر همچون همين شاخه هاي طب مكمل و برخي ديگر از دستاوردهاي بشري همچون  عرفان و معنويت يا اسار اميز تر يعني علوم خفيه از همين نوع پديده ها هستند كه گاه براي علمي شدنشان نياز به گذر زمان و يافتن ابزار مناسب براي آزموده شدن  دارند و گاه نيز كلن خارج از محدود علم واقع شده و از رصد علمي مي گريزند . اينجاست كه اگر قادر به فهم  منطقي اين پديده ها و نسبي بودنشان نباشيم ممكن است انرا جزو پديده هاي خرافي دسته بندي كنيم .
خب حالا كه رسمن وارد اصل بحث شدم و از شاخه هاي طب مكمل صحبت كردم كمي مصداقي تر عرض ميكنم.
در حوزه دانش طب و  درمان ، قضاياي شبه علمي ، مدعياتي هستند كه افرادي ( چه متخصص و چه غير ) معتقد به ويژگي علمي براي آن هستند و حتا براي اثباتش دست به آزمايش مي زنند يا وانمود مي كنند كه آنرا آزموده اند . اما چون اين موراد به تاييد مراكز معتبر تحقيقاتي و دانشگاهي نرسيده يا امكان ازمايش گسترده نداشته است لذا تنها در حد ادعاي شبه علمي باقي ميماند تا مرور زمان آنرا تثبيت يا رد كند.
كم نيستند ادعاهايي كه امروزه در اينترنت و جاهاي ديگر ما شاهدشان هستيم ولي صلاحيت علمي اين ادعاها مورد تاييد  نيست ولي تبليغ كنندگانشان براي ان كتاب و مقاله مي نويسند و به خورد خلق الله مي دهند و با قاطعيت از نتايجش صحبت ميكنند … اما بسياري از اين موارد بر يك تجربيات قديم يا جديدي استوار است و حتا برخي از انها همچون برخي گرايشهاي طب مكمل در دانشگاهها و مراكز دانشگاهي تدريس مي شود و متخصص اين امور درحال دادن خدمات به مراجعينشان هستند … من در اينجا در صدد بحث روي يكايك اين گرايشها و رد و يا اثبات آن نيستم كه نه مجالش هست و نه همه آن در توان علمي و دانش من است ولي بر حسب تجربيات آزاد يا  تخصصي خودم  و جستجو گري و مطالعه  در اين زمينه ها كه مورد علاقه ام هست به صحت برخي از اين دانشهاي تجربي و نتايج آن معتقدم .  ضمن اينكه بر پايه همان توضيحاتي كه در بالا در مورد گزاره هاي علمي و نسبتشان با واقعيت گفتم به لحاظ منطقي نيز با احتياط در موردشان نظر ميدهم و بر پوشيده بودن بسياري از حقايق و اسرار عالم از تير رس علم امروزي و حتا خطا پذير بودن آن نيز باور دارم و گمان ميكنم  از يك سو نبايد  به سان بسياري مردمان ، اسير حرفهاي مدعيان اين نوع دستاوردها و دانشهاي تجربي شده و در بست پذيراي آن بودو  مجال سو استفاده به انها داد  و از سوي ديگر نيز نبايد به صرف علم باوري محض  ، خط بطلان بر هر چه علمي نيست ولي نشاني از واقعيات هستي در خود دارد كه علم هوز قادر به توضيح آن نيست ، كشيد .





با حضور كردان درمسند وزرات كشور ، مناسبترين گزينه براي سران اصلاح طلب تحريم جمعي انتخابات است

31 08 2008

با يكي از دوستان كه از طرفداران شيخ اصلاحات است در مورد مسائل سياسي اين روزها  تلفني گفتگو مي كردم . اين دوست ما مطبوعاتچي ست و سر دبيري روزنامه هم ميكند خير سرش! … نقش نيمچه مهمي هم در ستاد انتخاباتي كروبي در دوره قبلي انتخابات نيز بر عهده داشته . حتا مشهور است كه  يكي از دلايل خوابيدن جناب شيخ در وقت شمارش آرا  ، حضور امثال همين بنده خدا بوده كه به شيخ معروض داشته بودند كه » اي شيخ تو بخواب كه ما بيداريم ! »  و شيخ بيچاره نيز با دو صد من آرزو ساعاتي را  چشم بر هم نهاده و خواب خوش رياست ميديده كه خوابش چپكي تعبير ميشود! و تازه  وقت برخاستن ملطفت ميشود كه اي داد بيداد » جا تـرِه و بچه ريس جمهور شده !! … اينا البته شوخي بود كه گفتم  و گرنه خودتان بهتر مي دانيد كه شيخ ما را بيدار و خوابش فرق چنداني نباشد و ظريفان گويند كه در خوابش  بركت بيشتري نهفته است  !
جريان اين بود كه بعد از اعلام خبر برگزيدن رسمي كروبي توسط حزب مطبوعش بعنوان كانديداي رياست جمهوري آينده ،  زنگي زدم به اين دوست تا ببينم اوضاع چگونه اس و ضمن تسليت مجدد بهش!  اظهار اميدواري كردم كه اشتباهات گذشته رو تكرار نكنن البته اگر ميخوان پيروز ميدان باشند!  ….بگمانم بيش از يك ساعتي رو با هم گپ زديم. بعد از شوخي هاي مرسوم و كل كل كردنهاي غير مرسوم ! بحث انتخابات را پيش كشيديم   و از اخبار داخلي حزب اعتماد ملي جويا شدم و اينكه نتيجه اين گزينش حزب براي جبهه اصلاح طلبان چه خواهد بود وبا اين انتخاب بحث خاتمي به كجا خواهد كشيد و  از  قرار  اينگونه پيداست كه اصلاح طلبان  با استراتژي واحدي به سراغ انتخابات نيامده اند  و رفتار و عمل دو گانه يا چند گانه شان پيداست و اين ميتواند چه تغييراتي در نتيجه داشته باشد  … طبيعي بود كه او از موضع حزب اعتماد ملي و كروبي دفاع مي كرد همانگونه كه در دوره قبلي هم اميدوارانه دفاع كرده بود .
گفتم امروز هم كروبي  و جناح اصلاحطلبان ،  حركت سياسي سنجيده و يكپارچه اي از خود نشان نمي دهند و اميدشان فقط به خطاهاي سياسي و تبليغاتي رقيب است حتا قادر به استفاده مناسب از اين خطاها و لغزشهاي سياسي و بهره مندي از  مواقف سياسي موجود به نفع خود و تضعيف حريف  نيستند …گفت: چطور ؟ مگر بايد چه كار مي كردند ؟ … موضوع جنجال دكتر كردان!  را پيش كشيدم و گفتم كه الان مناسبترين وقت براي يك ضربه اساسي به احمدي نژاد است چون اين افتضاح سياسي تا الان هيچ بار سياسي عمده اي بر دوش احمدي نژاد ايجاد نكرده و او با تكيه بر يك استراتژي مشخص براي خودش همچنان راهش را ادامه ميدهد . گفت : ولي اين قضيه  بار سياسي بسياري برايش داشته و افكار عمومي الان در موضع  نكوهش و سرزنش اوست  و اين به نفع ما و به ضرر او تمام  خواهد شد و همين مقدار كافي ست و بهتر است كروبي و اصلاح طلبان ديگر خود را وارد اين معركه نكنند و ناظر ماجرا باشند و بدون درگير كردن خود،  شاهد تجزيه جبهه اصولگرايان و درگيري بينشان باشيم . گفتم : براي همين است كه معتقدم در ايران كار سياسي كردن معني خود را از دست داده و تبديل به استفاده از بخت و اقبال شده . تكيه بر افكار عمومي كه تنها حافظه كوتاه مدتش اندكي خوب است و بخش اعظمي از آن نيز فاقد نظرگاه و تحليل سياسي ست وبيشتر تابع جو و حال و هواي زمان ايستادن كنار صندوق راي هستند  يعني كار سياسي كردن  با  دعا و نذز و نياز!… شبيه همين اوضاع  ورزش مان ! ….گفت مثلن از نظر تو كار سياسي در اين موقعيت يعني چه ؟ گاهي وقتها اقتضا در كنار ماندن و نظاره كردن است …گفتم كار سياسي در اين اوضاع يعني  سنجش موقعيت و وزن خطاي حريف و اجراي حركتي هدفمند براي عقب نشاندن سياسي او و گرفتن امتياز بيشتر و موفق نشان دادن تيم اجرايي و سياسي خود به افكار عمومي  براي جلب راي ،  و گرنه غليان افكار عمومي يا رسانه اي بر ضد اين قضيه و رسوايي دولت براي شما بار مثبت چنداني نخواهد ساخت در حاليكه خارج كردن مهره ناتوان  يك گام به جلو براي شما محسوب ميشود . الان،  كردان حكم يك مهره سوخته براي احمدي نژاد دارد كه اگر سريع اقدام نكنيد  احمدي نژاد با ترفندهايي كه شروع كرده، آنرا براي خودش زنده خواهد كرد و ممكن است همين جناب كردان مهره برنده اش شود …. گفت يعني چگونه ؟ گفتم : مسئله ساده اس … وزارت كشور مجري و هادي انتخابات است و نقش محوري در سلامت آن دارد . حالا هم كه وزير چنين وزارتخانه مهم و حساسي، تو زرد از آب در آمده و تقلب اداري اش هم  آشكار شده . احمدي نژاد نيز خيال  بر كناريش را ندارد و حتا  در صدد حمايت از اوست. اين حمايت براي كردان يك عامل رواني قوي در پشتيباني  از ريسش خواهد داشت و به زبان خودماني،  نمك گيرش خواهد كرد و  اين يعني كردان تبديل ميشود به بهترين مجري انتخاباتي كه هدفش غلبه دوباره احمدي نژاد بر حريفان است . رهبر هم كه مهر تاييد تلويحي را بر اين انتخاب دوباره زده است!  پس شيخ مهدي مي ماند و حوضش ! و اينبار خواب و بيداريش يكسان خواهد بود … ماندن كردان تا انتخابات يعني موفقيت به توان دو براي احمدي نژاد در حاليكه مي توان با يك برنامه منسجم و هماهنگ اين  توان را براي اصلاح طلبان مضاعف كرد . با يك فشار سياسي موثر ميشود يك شكست سياسي به رقيب تحميل كرد منتها  الان كه تنور داغ است بايد نان را چسباند  وگرنه شما مجبور خواهيد بود دستپخت فتير احمدي نژاد را بخوريد و دم بر نياريد .
گفت  مگر اگر كسي ديگر بيايد نمي توانند تقلب كنند و مگر تا حالا تقلب نبوده در انتخابات ؟…. گفتم : الان اوضاع خيلي توفير دارد چون شما براي ترديد در صحت انتخابات و خطر ايجاد تقلب در آن توسط وزير كشور ، مدرك محكمه پسند داريد و لازم نيست مثل كروبي  خوابگردي كنيد!  مگر نشنيدي كه مي گويند تخم مرغ دزد شتر دزد مي شود خب كسي كه  مدرك تقلبي جور كرده مي تواند انتخابات را نيز متقلبانه بر گزار كند خيلي ها هم مي توانند كمكش كنند مثل ارگانهاي نظامي و شبه نظامي ! …الان وضع بگونه ايست كه اصلاح طلبان حتا براي ساقط كردن احمدي نژاد ميتوانند با برخي از اصولگريان نيز متفق شود و جبهه واحد تري را ايجاد كنند … مثلن ميشود با يك رايزني و چانه كاري كه همين شيخ شما در آن استاد است بحث تحريم انتخابات را در صورت ماندگاري كردان بر مسند وزارت مطرح كرد . بعقيده من اين بهترين  گزينه است براي فشار سياسي چون زمينه اش هم مهياست و قابل توجيه  …. اين فقط يك تاكتيك صرف  نيست بلكه يك استراتژي مبنايي براي تقويت سلامت انتخابات و رقابتي ست كه قصد ورودش را داريد و الان شواهد نيز به نفع شماست و ترس از تخريب و انگ تضعيف نظام و خروج از حاكميت نيز نمي تواند به شما زده شود چون با حضور كردان در راس وزارت كشورو محرز شدن تقلب وحتا  سوابق اخلاقيش،  دفاع از او هزينه ها رابراي احمدي نژد بيشتر ميكند منتها بايد فشاري وجود داشته باشد نه اينكه كار را به امان خدا و رهبر بگذاريد !! ….عدم اطمينان به سلامت انتخاباتي كه يك چنين فردي بخواهد برگزار كننده اش باشد ، يك تفكر معقول و تحريم يك چنين انتخاباتي يك عمل مشروع است ولي  اگر با اين شرايط تحميلي در انتخابات حاضر شويد و شكست بخوريد ديگر جاي گله اي نيست و خود به اين حماقت تن داده ايد …
گفت ولي چنين اجماعي براي چنين تصميمي به اين سادگي ممكن نيست و بعد هم معلوم نيست نتيجه بدهد و سران اصلاحات با اين كار عملن ميدان را به حريف مي دهند و جاده براي صعود دوباره احمدي نژاد بر كرسي رياست جمهوري يك طرفه خواهد شد و از كجا معلوم كه اين باعث تغيير كردان شود … گفتم اشكال اصلاح طلبان و خود كروبي اين است كه مي خواهند بدون در نظر گرفتن لوازم موفقيت ،  موفق شوند و خود را به دامن حوادث مي سپارند و بعد مي نشينند و بر مرده خودشان مويه ميكنند ! .. و بجاي اينكه از اشتباهات احمدي  نژاد و پافشاريش بر اشتباهش و ادامه دان به اشتباهش به نفع خود استفاده كنند انرا تبديل به نقطه قوت طرف ميكنند، مثل همين موضوع كردان يا مورد رحيم مشائي … ديديم كه احمدي نژاد در يك ترفند رو بجلو با دستور پيگيري مدارك دانشگاهي مديران دولت ،  عملن از اين فضاي رسانه اي   به نفع خود استفاده كرد بدون اينكه از موضع خود عقب نشسته باشد و خاطي را بركنار كند … اين بخاطر فرصتي ست كه رقيبان سياسي اش به او ميدهند در حاليكه اگر اين اتفاق در كشوري كه نظام مندي سياسي – حزبي قوي وجود دارد اتفاق مي افتاد مي توانست تا سرنگوني دولت نيز پيش برود ولي اينجا اينطور اتفاقات فقط تبديل ميشود به خاطره اي رسانه اي كه براي افكار عمومي ماندگار ميشود . اگر غير از اين بود سياست در ايران رو به قهقرا نمي رفت و سياست ورزي معناي مبهمي نداشت …
خلاصه گفتگوي ما با اين بنده خدا به جايي نرسيد ..بالا رفيتم دوغ بود پايين اومديم ماست بود … آخرش هيچي به هيچي  !!





براي تو ، خسروي سينماي ايران

18 07 2008

هي هي . آدميزاد ! چه زود خاطره ميشوي . چه زود مي پري آن طرف پرچين زندگي . جايي كه هيچ سوالي نيست . هيچ دردي نيست . چه زود شكيبايي ات از دست مي رود براي ماندن .
باورش دشوار است . خيلي دشوار . مثل يك بختك اول صبحي افتاد رويت و تو براي لحظاتي نفس نتوانستي بكشي از اين خبر . لعنت بر اين تلفن و شومي خبر هاي بدي كه مي رساند و چند لحظه بعد سوال و جوابي كه آخر چطور شد و چرا اينقدر بي خبرانه  ! – مگر شكيبايي مريض بود ؟- آري سرطان داشت . ولي من يادم نمي ايد چيزي شنيده باشم يا او ناليده باشد . آخر اينطوري درست نيست . آمادگيش را اصلن نداشتيم . براي همين اين حيراني هنوز دست از من بر نداشته . راستي چرا مرگ با خبر بهتر از مرگ بي خبر است . خب آدميزاد است ديگر . يادم هست دو سال پيش كه خبر فوت ناگهاني عزيزي  را يكباره به من دادند اول بهتم گرفت و هيچ نتوانستم بگويم و بعد از دقايقي گرفتگي عضلات سرو گردنم چنان شد كه نيمه خيز،  زمين را ميجوريدم و اسپاسمهاي پي در پي ،  چون مغضوبين خداوندم كرده بود و تنها به مدد درمانگاه رفع غيض شد و رها شدم.  امروز هم گمانم نه به آن شدت ولي هول اين خبر جور ديگر سراسيمه ام كرده .
قول نوشتن مطلبي در سوگش را نيز داده ام ولي هيچ طور نمي توانم منضبط بيانديشم اين بود كه آمدم سراغ وبلاگ بالاتريني ام كه مي دانستم اينجا نيز ولوله اي خواهد بود و بالاترين نيز در غم او خواهد نشست . گفتم بهتر است همينجا و همينطوري خودم را تسلي بدهم و بعد فكر كنم كه چه بايد بگويم در رساي يكي از نوابغ بازيگري سينماي ايران .
او در دو عرصه يكه تازي كرد در اين سالها . يكي با تصوير و ديگري با صدايش . تصويرش زودتر كشف شد و صدايش بعدتر . آن صداي خش دارو پر طنين كه بخوبي ورزيده شده بود و به بهترين شكل ناقل احساس گوينده اش بود . شعر خواني و دكلمه اش چيز تازه اي بر شعر اضافه ميكرد كه پيش از او نداشت . يادم هست در گفتگويي كه آن اوائل با مجله فيلم و بگمانم با گلمكاني داشت رمز اين صداي ورزيده را شعر خواندن و دكلمه شعر هاي سهراب مي دانست . واقعيتي بوداين حرف . شعر سهراب براي پرورش فن بيان يك امتيازاتي دارد كه كمتر متني داراي آن است .و كسي بهتر از شكيبايي شعر سهراب را نخواند . البته اين اواخر آن دندانهاي مصنوعي ، بد شكلش كرده بود و سوتي به ادامه لحنش اضافي ميكرد كه همچون نتي نا كوك،  اين موسيقي دلپذير را همراهي ميكرد .
تصويرش با هامون جاوداني شد . او هامون نشد بلكه هامون او شد و نقشهاي بزرگ اينچنين ماندگاري مي بايند . هرچند تا مدتها رها نشد از اين نقش و هامون زدگي گرفته بود انگار و به گمان برخي منتقدين  شكيبايي با هامون شروع شد و با همان هامون تمام شد.ولي بعد ها ثابت كرد كه هامون اگر چه بزرگترين جلوه هنرنمايي اش بوده ولي همه اش نبود و او دوباره ادامه پيدا كرد و درخشيد . زماني با امين تارخ در باره اش حرف مي زديم و اشاره اي كرد به عشق او به تئاتر و اينكه چرا نيامد روي صحنه و نخواست كه مكبث را بازي كند ، چيزي كه خيلي دوست داشت و گفته بود كه روزهاي با تئاتر نانمان سرد بود و حالا كه نانمان گرم شده ديگر انگار امامزاده طلب نمي كند براي زيارت و اينگونه بود كه عشق صحنه خفته شده بود با تنور گرم سينما و سيما .
بي گمان او نخستين سوپراستار واقعي سينماي ايران بعد ازانقلاب بود . بعد هامون تا سالها حتا ساليان بعد 50 سالگي به مدد چهره جوان مانده اش مي توانست نقش جوان اول را ايفا كند . همانگونه جذاب و عاشق پيشه . يادم هست در همان دهه 70 وقتي از بهروز وثوقي خواسته بودند تا نظرش را درباره سوپر استار بودن شكيبايي بدهد گفته بود او خيلي خوب است ولي اگر من مي ماندم هم آيا شكيبايي ، شكيبايي ميشد ( نقل به مضون ). شايد راست ميگفت . هرچند تاثير افيون ، روزگاري تلخ برايش ساخت كه زودش از ميان برد و اين مصيبت سينماي ايران است . شكيبايي مراقب خودش نبود و از همينجا ضربه خورد. بگذريم.  مرسوم نيست در مرگ هنرمندان بزرگ دست بر نقاط ضعفشان گذاشت .
شخصيت بيروني اش اما دوست داشتني بود .بي شيله پيله . راحت امضا ميداد و راحت عكس ميگرفت با ديگران . روزي يكي از دوستان در جشنواره فجر تيكه اي به يكي از بازيگران  مقابلش كه از سوپر استارهاي زن سينما بود انداخته بود   كه وقتي براي خسرو تعريف كرد كلي خنديديم .طرف ، مقابل انبوه دختر پسرهاي شيفته امضا مدام گفته بود من امضا ندارم و طفره رفته بود و او هم كه نظاره گر بوده صاف  گذاشته بود توي كاسه اش كه طرف از كون فيل افتاده برويد استامپ بياوريد تا انگشت بزند ! و ميگفت چقدر حالش بد شده بود . ولي شكيبايي از اين دسته هنرمندان گنده دماغ نبود . تا جايي كه من ميدانم ، ديدم و شنيدم نبود . با دوستدارانش راحت مراوده داشت . هرچند با جمع و مصاحبه كمتر ميانه اي داشت . يك بار براي جشني كه توسط يك بنياد حامي بيماران هموفيلي برگزار ميشد مسئولش كه سمت استاديم را داشت خواست تا چند تن از هنرمندان را كه مي شناسم براي جشن و شاد كردن بچه هاي بيمار دعوت كنيم . شكيبايي يكي از اين كسان بود كه تا گفتم اشك در چشمش پديدار شد و با ميل پذيرفت و آمد .
خوش بحالش . سينما و صدا جاودانه اش كرد .  چنين كساني مرگ را در حسرت فراموشي و زندگي را در حسرت نبودنشان ميگذارند . خانواده شان به گستره همه كسانيست كه او را ديده اند و زيسته اند . از هامون تا نقش درخشانش در حكم و اتوبوس شب .
آري . مردن براي كساني كه هنر جاويدانشان ساخته فقط افسانه ايست .
آسوده شد . روحش شاد است . مي دانم .





من ، خدا ، اعتراف ميكنم !

30 06 2008

پا نوشت :
ديروز در لينك شاتوت كه حاوي نوشته اي از او در پاسخ به بازي وبلاگي برخي دوستان بالاتريني تحت عنوان » اگر خدا بودم »  (يا چيزي شبيه به اين) بود ، كامنتي گذاشتم از براي شوخي و  شاتوت در همانجا يقه ام را چسبيد كه:» دعوتي به اين بازي و نوشتن در اينباره «. از او اصرار و از ما انكار كه اين نشايد و من نتوانم و من را چه بخدايي و اين گنده گوزيها!  هر چه در آن كامنت گفتم همان بود كه گفتم و قصدم و نيتم نيز همان. نه حسي بود براي نوشتن در اين باره و نه شوقي . حتا علاقه من به  طعم ميوه  شاتوت هم سبب اين نشد كه پا روي خودم بگذارم . فكرش هم نبودم تا امروز  ……..اما امروز كه برخاستم انگار نفرين اين ميوه بهشتي موثر افتاد و در هر لقمه كه برداشتم ذهنم پيدا و پنهان در پي اين موضوع شد  .  گويي هجمه كلماتست كه مي خواهد مرا ببرد . بي اختيار  دارم به آن مي انديشم  و مي بينم برخلاف ديروز كه حرفي نبود ، امروز مي توانم بگويم از نگاهي به خودم و به خدا . مهمترين دغدغه همه عمرم . مهمترين بازي كودكيم و درگيري بزرگساليم . مهمترين دليل خواندن و انديشيدنم و شايد نوشتنم . اين شد كه بمحض جدا شدن از ميز صبحانه ، در حاليكه هنوز از احتلام شبانه پاك نيستم رفتم به سوي ضربات انديشه بر بستر كيبورد تا ببينم از فراز خودم به خدا چه خواهم شد و چه خواهم گفت .از زبان او ولي به نيت خودم .  و اما نكته اي براي اهل انديشه و نكته اي براي اهل خدا ……. براي اهل انديشه ، همين كه در اين چند سطر خلاصه نمي شوم و هستم هنوز! ….. و براي اهل خدا ، اينكه اين چند سطر نياز شما نيست بلكه نياز من است پس اگر حوصله و مهمتر توان شنيدن آنچه خواهم گفت را نداريد بگذاريدم به حال خود و بگذريد و گرنه من را ملامت نكنيد براي انچه خواهم گفت كه اين منم و نه شما و اين گفتن از خداي من است و نه خداي شما …. اگر عذابي ست و عتابي براي انچه مي گويم، شما را با آن كاري نيست و به گناه من قومي را عذاب نكنند و اين داستان قديمي شده است !…  و اما داستان خدايي من :

من خدا بودم !
بندگان گرامي ، سرزمين من ، هفت آسمان ، هفت كرور خلائق و ضمائم … از هر دسته و هر تيره … اي هم خسبنده و هم رونده و هم بالاشونده … بدرون و بيرون … اين منم خداي تان … خداي قوم عاد و ثمود … خداي عرب و عجم … همان لنگر آسمان و زمين … و دارنده عرش  و حاكم  جهنم و بهشت برين … خداي ابراهيم و موسا … خداي محمد و عيسا …  خداي زرتشت و بودا … اين منم در برگيرنده شما به روز جزا و خورنده  حيات در وقت بقا … اما نيامده ام براي خدايي و نخواهم كه نازل كنم پيام تازه اي … آمده ام كه اعتراف كنم به خود و خدايي ام و پوزش بخواهم براي كم و كاستي ام … و حلاليت بخواهم بخاطر آنچه كه من بودم و انچه به نام من بود و به نام من شد … از شما و ديگران …از گذشتگان و آيندگان …پس حاضران بشنوند و غايبان را خبر كنند … و اين آخرين پيام من به شماست:
مي دانم كه در اين ايام بر شما سخت گذشت و به نام من و به كام ديگران خونها ريخته شد و گردنها زده و گريبان ها پاره گرديد . .. پسر بر پدر رحم نياورد و پدر بر پسر ترحم نكرد كه من فرموده بودم … قومي خويش را بر ديگري رجحان داد و زباني خود را بر زبان ديگر برتري داد چرا كه  زبان من مي دانستنش…  جايي بر جاي ديگر برتري يافت كه آنجا را خانه من مي گماشتنش … مي دانم كه بر دور نام شيرين من مگسان بسيار چريده اند و دگران  را چرانده اند … مي دانم كه بنام من جنگهاي خونين بسيار ساخته اند و ممالك فراوان سوزانده اند …. فرزندان بسيار يتيم نموده اند و پدران و مادران فراوان به داغ فرزند نشانده اند … مردان بسيار شلاق خورده اند و زنان بسيار سنگسار شده اند … مي دانم كه نامم عرصه تاخت و تاز فلاسفه بسيار بوده  و ماهيت و جوهرم مورد ظن افكار مشتاق بسيار قرار گرفته است … خواست و اراده ام مورد گمان انديشمندان و پيامبران كثير بوده و دوستي و محبتم مورد ادعاي عرفاي بسياري بوده است … هر بار از سويي و از قبيله اي مردي نام مرا فرياد كرده و خود را فرستاده من خطاب نمود ه است و جمعي بر گرد خويش ساخته …  مي داتم كه هزاران حكايت تاريخي به نامم زده اند و صدها هزار مهر و كتيبه به نامم ساخته شده … كلامي و نحوي به نوعي و فلسفي و علمي به نوع ديگر مرا كالبد شكافي نمود ه اند … مي دانم كه به نامم ده ها  فرقه بر پا شده و به تصور نيازم ، كرور كرور بهايم قرباني گرديده است … اشكهاي بسيار در پايم ريخته شده و تن هاي فراوان از خوفم لرزيده … به تمناي وصالم كسان بسياري از خود گذشتگي هاي فراوان نموده اند و جان خويش را وقف رضاي من نموده اند … همه را و بيش از اين همه را مي دانم و حتا ميدانم كه جماعتي نيز از سر آنچه گفتم و بنام من شده  است  مرا يكسره انكار نموده و» بشرساخته» خطابم كرده اند و بر دشمني با پيروانم قد علم كرده اند  . اين را نيز ميدانم .
ولي قسم به تار موي پريشان زنان لميده بر بستر مردان زنازاده …. و قسم به شير لهيده بر كف خاك پا خورده در صف شير … و قسم به مستي شبانه اسبهاي كهر در بيابانهاي آريزونا … و قسم به خاك سرخ مريخ و هاله نور سر افراد نارسيستيك … و قسم به شوخ چشمي دختركان تازه خون ديده ژاپني … و قسم به تار موي پريشان آلبرت انيشنين و عكس افتاده در آب ِاندام ِماريا كري … وقسم به فرزندان تازه متولد شده در جزيره مكنزي … وقسم به خط اتوي هميشگي شلوار سياستمداران مذور … و قسم به پرومِته و انگاه كه بر خدايان قيام كرد …و بر آتشي كه سياوش از او گذشت … و تختي كه يوسف در آن با زليخا خوابيد … و دوربيني كه فلمينگ با آن «بر بادرفته» را ساخت ….و قسم به همه داستاهاي زيباي پريان و تمام فيلمهاي هندي از بدو تاريخ تا شاهرخ خان … و قسم به همه عذاهاي لذيذ و تصاوير ديجيتال زيبا …و قسم به همه روياهاي شبانه اي كه صبح اثرش را ديده ايد … و قسم به همه زشت هايي كه دماغشان را عمل ميكنند .. وقسم به همه مردان انقلابي از زاپاتا تا هوگو چاوز… و قسم به همه كتابها از اوپانيشاد تا » چه كسي پنير مرا دزديد » … وقسم به همه بازيهاي عالم از «الك دولك» تا بازيهاي كنسول 3 …. و قسم به همه خانه هاي عالم از قصر ورساي تا آلونك كنار جاده  … و قسم به همه خدايان از خدايان كوه المپ تا خداي مكه ………….. كه من به هيچ يك از اين ها كه گفتم و شنيديد كاري نداشتم و من خدا نبودم!!
و من خداي موسا ..خداي عيسا و خداي محمد بودم ، پس من  خدا نبودم !! ……  و اما من خدايم ! … خدايي كه هستم اگر چه نيستم … ولي من خدايي از جنس ديگرستم … من ، خدا ، كاري نكردم كه دل اتمي از من برنجد و من در دل اتمي بودم و با اتم بودم . ومن در قانون مكانيكِ يك ماشين وقتي استارت ميزند حاضرم .. و من در نگاه مردي كه به اندام شهوت انگيز زني خيره ميشود خوابيده ام  .. و من در لنز وايد هر عكاسي حضور دارم و من بر زخمه هر غمازي و آرشه هر ويلون نوازي زنده گشته ام … .من بر سطر سطر نوشتار كتابي و رنگ مركب هر چاپخانه اي ديده شده ام …  بر فراز هر سفينه اي پرواز كرده ام … من …من همه جا بوده ام و با همه چيز بوده ام و از نخستين بيگ بنگ بزرگ تا اخرين يورش سنگهاي آسماني با شمايم ..  من ، خدا ،  در دورترين كهكشان كه نمي دانم كجاست به انتظارتان نشسته ام … در سفري كه بعد از مرگ با شما خواهم داشت با شمايم .  با چهره اي واقعي تر از انچه مي بينيد و مي دانيد .
من را ترجمه نكنيد كه من ترجمه ناپذيرم …. من را نخوانيد  كه من خوانده نمي شوم … من را نسنجيد كه من سنجيده نمي شوم … من را به بازي نگيريد كه من به بازي گرفته نمي شوم .. من را نپرستيد كه من پرستيده نمي شوم !  … من را فقط باشيد

پي نوشت :
اين گفته ها بي هيچ مقدمه اي و بي هيچ انديشه اي بر كيبورد جاري شد . هنوز محتلمم از خواب ديشب.  ويرايش نمي كنم جز به چند غلط واژه . نه در غاري بوده ام ونه به چهل روز در جايي . همين كه گفتم از جايي كه نمي دانم كجاست مي آيد . من پيامبر آخر نيستم . براي عوام سخن نمي گويم و خواص را نمي شناسم . عوام را بر دل دوست مي دارم و خواص را بر خرد . هر چه هست حوصله كاري ندارم . فقط بايد دوش بگيرم و بس.
تذكر : در صورت نقل مطلب يادي هم از ما بكنيد .خدا رو خوش نمياد !

————–

لينك مطلب در بالاترين

_____________________________________________________________________________________





قطبي و ما، رفتار قهرمان و نگاه قهرمان سازان

1 06 2008

اين مطلب را بيشتر در محدوده يالاترين و انعكاسهاي افراطي كه پس از عدم تمديد قرارداد قطبي با پرسپوليس و سپس خروجش از ايران ديده و مي بينم قصد نگاشتن دارم .
بررسي پديده قطبي و ظهور سريعش در فوتبال ايران و جريان ساز شدنش نياز به نوشته اي مفصل دارد كه مايل بودم در مطلبي جدا بنويسم ولي  جايش در وبلاگ نيست و من نيز چون در حوزه ورزش نمي نويسم لذا گمان نمي كنم امكان ان فراهم شود ولي مايلم در يك بررسي ساده و صميمي به آفتي كه هم اكنون در بخشي از جامعه وب و بعنوان نمونه در فضاي بالاترين مشاهده ميكنم بپردازم و از نظرگاه خودم ايرادات و اشكالات اين فضاي نارس و راديكال را بيان كنم .
دوستان ميدانند كه من بعنوان يك هوادار پرسپوليس بارها چون دوستان ديگر از علاقهمندي خودم به قطبي گفته ام و او را بخاطر منش  و شخصيت ارزشمندش ستايش كردم . اما امروز بدليل فضاي شيفته وار و غير معقولي كه دورادور او ورفتنش مي بينم مناسب ديدم  كمي اين پديده نوظهور فوتبال ايران را بيشتر بررسي كنم  تا ببينيم آيا قطبي خود حاصل خود بود يا حاصل خود و شرايط اطراف خود . در حقيقت مي خواهم كمي جايگاه امروز قطبي را فراتر از بحث شخصيتي و فرديش در موقعيت زماني و مكاني بسنجيم و سلسله عوامل مويد و سازنده اي را كه او را بعنوان مرد محبوب امروز فوتبال ايران مطرح كرد كمي بيشتر بررسي كنيم .
شايد مهمترين فايده اين نوع  بازخوانيها پرهيز از جنبه مخرب قهرمان سازيها و تقويت جنبه مفيد ان باشد . قهرمان سازي همان طور كه ميتواند پيش برنده يك حركت باشد اگر درست درك نشود ميتواند عامل ركود و خمودي و ياس  گردد و اين بستگي به مردمي دارد كه قهرمانان در ميانشان ظهور ميكنند و ظرفيت بهره مندي آنها از اين نوع قهرمانان .
معتقدم اگر اين احساسي كه الان در ميان هواداران ،  رسانه ها و قلم بدستان در مورد قطبي و پايان كارش در ايران هست متعادل و معقول نشود مضراتي به حال فوتبال و بلكه جامعه ما مترتب خواهد بود كه همين حالا ميتوان انهارا مشاهده كرد .نگاهي ساده به تيتر هاي بلاگها و مطالبي كه در بالاترين بعنوان يكي از برون ريزگاهها و تجمعات مطالب اينترنت فارسي سرازيز شده و نظراتي كه كاربران بر انها ميگذارند و اقباليكه به اين نوع مطالب و نظرات هست ( امتيازات داده شده ) نشانه گوياي اين نوع تفكر افراطي و احساسي ست . اغلب  اين مطالب و نظرات با برداشتهاي سياسي سطحي از چگونگي حضور و بعد رفتن قطبي ازايران توام است . البته اين چيز تازه اي نيست و تفكر سياست زده بخش غالب تفكرات و بحثهاي روزمره ماست كه دلايل خاص خودش را هم دارد و به تعبيري  خود معلول چيز هاي ديگريست . اجازه بدهيد براي اينكه  سرراست تر  نظرم را راجع به اين جريان بگويم در قالب پرسشهايي انها را مطرح و بعد از ديدگاه خودم به انها پاسخ بگويم :
– آيا قطبي يك فرد منحصر بفرد و متمايز بود و آنچه در مورد او اتفاق افتاد محصول اين شخصيت متمايز و خاصش بود و  قطبي شدن او محصول خودش بوده يا عواملي به اين قطبي شدنش كمك رسانده ؟
– از ديد من پاسخ به اين سوال به همان ميزان كه ساده است پيچيده نيز هست . ساده است چون بنظرم او از جهاتي فرد منحصر بفردي ( به معناي برجسته شدن از جمعي ) نيست ولي نكات ارزنده شخصيتي در وجودش وجود داشت كه در بزنگاهها ي مختلف به كمكش آمد .ولي اين ويژگيها را در ديگران هم مي شود يافت اگرچه كمتر و .دشوار است چون از يك سو موفقيتهاي خارج از كشورش را بعنوان يك مربي و اناليزور و تلاشش براي رسيدن به سطوح بالاي فوتبال حرفه اي و تجربيات حرفه ايش در فوتبال براي هر مربي داخلي غبطه بر انگيز است و اينها را بايد حاصل ويژگيها ي فردي او همچون سخت كوشي و بهره هوشي و تربيتي بالا دانست .  از طرفي نيز  بايد پاسخ داد كه اگر او منحصر بفرد نبود ( در معناي اول )  موفقيت اجتماعي و اقبال عمومي كه از ابتداي حضورش آغاز شد و به مرور  گسترده تر شد تا آنكه  با قهرماني پرسپوليس به اوج خودش رسيد حاصل چيست ؟ اگر حاصل او نيست پس  حاصل چه جيزهاييست ؟ طرح سوال بخش دوم كار را كمي پيچيده تر ميكند و نياز دارد تا بروز و ظهور افراد برجسته و نخبه را از ديدگاه اجتماعي بررسي كنيم و بعد مراحل اين شكل گيري را در مورد شخص قطبي و پرسپوليس يك به يك تكميل كنيم .اما من بجاي بررسي الگوريتمي اين شاخص ها كه فهم را دشوار و ذهن را خسته ميكند جايگزينهاي ساده تري را به شكل مثال مي آورم تا محصول اين تطابق را خودتان درذهن بررسي كنيد :
فرض كنيد قطبي در هنگام ورود به ايران بجاي حضور در تيمي مثل پرسپوليس در تيمي همچون برق شيراز ( زادگاهش ) بعنوان سرمربي حضور ميافت . در اينصورت  جايگاه امروز قطبي با جايگاه فرضي ما در اين تيم چه تفاوتي ميكرد ؟ چه جيز اين تفاوت را باعث ميشود ؟ همه چيز قطبي همان است فقط موقعيت مكانيش را ما كمي تغيير ميدهيم .ولي در همين جايجايي ساده چند چيز مهم و اثر گذار تغيير ميكند كه متعلق به قطبي نيست و او در ان نقشي ندارد بلكه ظرفيتهاي مفتاوتي براي او ايجاد ميكند . يكي از اين شاخصها تغيير يافته ، در معرض ديد قرار گرفتن يا ديده شدن مدام توسط رسانه ها و مردم وهواداران است . اين مزيتي ست كه قطبي در تيمي مثل برق نمي توانست داشته باشد ولي حضورش در تيم بزرگي مثل پرسپوليس باعث شد كه قابليتهاي خوب و سالم اخلاقي و حرفه اي او در برابر همكاران ديگرش بيشترنمايان شود . البته صرف در معرض ديد واقع شدن امتيازي نيست بلكه يك امكان بيشتر ست و گرنه همين اقبال عمومي و در ديد بيشتر واقع شدن مي تواند براي كساني كه امادگي و صلاحيت رفتاري و بلوغ رسانه اي كافي  ندارند بعنوان يك برگ بازنده مطرح شود .مثال فيروز كريمي و استقلال در اين باره مثال خوبيست . بنابراين اين بعنوان يك بستر مطرح است و اساس هنوز همان وجوه فرديست .
همين مقايسه ساده دو وضعيت نشان ميدهد كه مسير طي شده  قطبي ويژه تر از خودش است .او در تيمي وارد شد كه سالها روي قهرماني نديده بود و طرفدارن ميليوني اش از نتايج  و نوع بازي تيمشان راضي نبودند در نتيجه هر كس كه اين خواسته ها و آرزوها را برآورده ميساخت برايشان يك قهرمان بود .. قطبي در تيمي وارد شد كه اسكلت و شالوده اش قوي چيده شده و مهمترين شاخصه براي قهرماني يعني بازيكنان مناسب و برتر را براي كسب قهرماني در اختيار داشت .مديريت رواني و تداركاتي تيم نيز بايد مهيا ميشد كه سرمربي بتواند از قابليتها به نحو مناسب بهره گيرد . از اين جهت شايد حضور كاشاني نقش اساسي را پيدا كرد . هرچند در ابتدا به دليل سابقه و گرايشات سياسي كاشاني ، او جايگاه خوبي ميان هواداران و جامعه ورزشي  نيافت ولي به مرور و  با گذر از حوادث مختلف در طول فصل و بويژه بعد از شكستهاي پياپي و افت تيم و بالا گرفتن زمزمه جدايي و يا بركناري قطبي ، نقش مهم و حياتي خود را ايفا كرد و به شهادت خود قطبي كه بارها نيز مكرر كرده  ، كاشاني در حفظ روحيه و اعتماد بنفس دادن به او و حمايتش براي ادامه كار  با يك  مديريت بحران مناسب  مهمترين نقش حمايتي را براي او  و بعد قهرماني تيم  داشت .مديريت خوب كاشاني باعث شد  تا تيمي كه مدام در معرض سخنان جدايي طلبانه و تفرقه انگيز بود و نشانه هاي داخلي اين تفرقه نيز بيرون زده بود  ، خود را بازسازي كرده و مصمم و يكپارچه به سوي قهرماني پيش برود . شخصيت متين و آرام كاشاني در اين مرحله نقش وزنه تعادل را ايفا كرد  كه متاسفانه نگاه سياست زده ما همواره از بيان و تقدير از  اين شخصيت در كنار شخصيت مثبت قطبي پرهيز داشته است در حاليكه در صورت ناكام شدن كاشاني و سر زدن خطاهاي مديريتي يا رفتاري ، ميتوانست از او يك كيسه بوكس مناسب براي ديگران بسازد! . البته اين تا حدي قابل فهم است چون كاشاني از ديدگاه مخاطب ايراني ، جذابيتها شكلي و رفتاريي را كه قطبي ِ از خارج آمده  دارد ، دارا نيست .  اين نگاه دوگانه ما به نوعي حاصل نوعي شيفته گي بيمار گونه نيز هست ؛ طرد خود و تاييد بيگانه بخشي از اين نگاه است  . به نوعي تربيت فرنگي قطبي براي او يك مزيت شمرده شد  كه ميتوانست  باعث تحسين كوچكترين عكس العملهاي او شود در حاليكه رفتار متقابل ديگران را شايد نبينيم يا نخواهيم ببينيم و درمقابل كوچكترين خطاهاي داخلي ها ، بحساب ايراني بودنشان و حكومت و سياست و چرخ فلك و بدي آب و هوا گذاشته ميشد !
– آيا قطبي فرهنگ رفتاري تازه اي وارد فوتبال ما كرد ؟ و چرا ؟
نوع واكنشها ي جامعه و تحسين هايي كه از قطبي و سطح تعاملش ميشود، نشانه اين است كه پاسخ به اين پرسش مثبت است و اين نكته مهمي ست . گفتم كه برخي از اينها حاصل شرايطي بود كه قطبي در آن توانست خود را و رفتار معقول خود را در معرض قضاوت ديگران بگذارد . البته جنبه  هاي جذاب شخصيت و رفتار او را نبايد در اين تاثير گذاري ناديده گرفت . همچون لهجه جذابش و ديالوگ مناسبش با خبرنگاران و رسانه ها كه در طي ان برخي كلمات و واژه ها در آنها به دليل تكرار عمده شد و بر سر زبانها افتاد همچون » محشر بودن» يا » دل شير داشتن» كه منجر به ساخته شدن كاراكتري ويژه از او شد كه البته  اين حاصل دقت و تيز هوشي قطبي در مديريت رواني جامعه هوادار و رسانه ها نيز هست كه تا حدي ميتواند ناخوداگاهانه نيز باشد .
اينكه آيا رفتار و منش قطبي ميان مربيان ليگ و فوتبال ما ويژه بوده وپيش ازاو كسي در اين حد از اخلاق و شخصيت نداشته ايم به عقيده من سخن بيهوده و از سر عواطف است . شخصتهاي مورد احترام بوده و امروز هم در ميان مربيان فوتبال ما حضور دارند.  بعنوان نمونه بيژن ذوالفقار نسب كه رفتار و گفتار همراه با تمانينه از او در شرايط حتا دشوار فوتبالي ديده ايم و همواره مورد احترام جامعه ورزش بوده است . حتا كسي چون حميد استيلي كه امروز و در طي حضور قطبي بيشترين نگاههاي تند  و حرفهاي اعتراضي را نصيب خود كرد و تقابل و رقابتش با قطبي بيشترين تنش را  در رسانه ها و ميان هواداران  ايجاد كرد و از اين جهت بسيار مورد انتقاد و حتا توهين واقع شد ، يك فرد با شخصيت و همراه با ديسيپلين ورزشيست كه تا جاييكه من در خاطر دارم چه در طول دوران بازيكني و چه در  دوره مربيگريش نشانه اي از شخصيت عصبي و بي اخلاق از خود نشان نداده و چهره مثبتي بشمار ميرود .شايد از اين جهت قطبي خوش شانسي مضاعفي داشته كه حاصل دسترنج استيلي در آماده سازي  تيمي با مهره هاي خوب و مناسب  نبز به حساب موفقيت هاي بعدي  قطبي ريخته شد و جاي اندكي براي استيلي و حتا ديگر اعضاي تيم باقي ماند !
اين خصوصيت قهرمانان و اسطوره هاست كه حضور اطرافيانشان را در موفقيتهايشان كمرنگ و يا حتا بيرنگ ميكنند . وقطبي امروز  تا مرز اسطوره شدن پيش رفته و  با وداع و خروجش از تيم اين اسطوره در حال تكميل شدن است ولي متاسفانه اين قهرمان يا اسطورهء شكل گرفته، بجاي تاثير مثبت بر جريان فوتبال جهت تخريبي و ويران كننده بخود گرفته و اين اليته تقصير اسطوره نيست بلكه ضعف و ناتواني اسطوره سازان است كه نمي توانند از قهرمانانشان بعنوان مهره  موثر براي ارتقا شخصيت و شان خودشان و اجتماعشان بهره بگيرند بلكه او را  ( قهرمان را ) پتكي ميكنند بر سر خودشان و ديگران .
چرا قطبي رفت و نماند ؟
اين البته سوالي نيست كه در اين مطلب بگنجد و حرف اين سخن باشد و لي مايلم نظر خودم را يا بهتر بگيوم تحليل خودم را از خروج قطبي بگويم چون بيشترين تنش رواني و سخنان سياست زده هواداران را اين بخش تشكيل ميدهد . بعبارتي درست كنار امدن و فهميدن اين موضوع يك عامل مهم براي بهره مندي از يادگارهاي مثبت حضور قطبي در ايران است . شايد شفاف نبودن اين مسئله از سويي و ذهنهاي آماده و سياست زده ي اغلب ما بهترين زمينه براي تحليل هاي عمدتن سياسيست كه ممكن است هيچ راهي به واقعيت هم  نداشته باشد .
ابتدا بگويم كه از ديد من قطبي يك فرد غير سياسي بود و براي همين نيز گاهي حرفها و گفتارش موجب برداشتهاي سياسي ميشد چون او بدون توجه به شرايط ، نظر ميداد و حرف ميزد و در اين راه محافظه كاري نميكردچون سياسي نمي انديشيد .ولي تعدادي برخي از حرفهايش را به تاثير پذيري او از مديريت و يا جوزدگيش منتسب ميكردند . آنچه از سخنان مديريت وباشگاه و خود قطبي بر ميايد ( بويژه انها كه در برنامه نود گفته شد) نشان از نوعي خستگي فكري ، رواني داشت كه بدليل  فشار بسيار بر او در طي فصل بوجود امده بود و همين نيز به خانواده دونفره اش سرايت كرده بود . اين طبيعيست كه قطبي نمي توانست به اين جو فرسايشي ادامه دهد . او از فوتبالي مي آمد كه در آن همه چيز برنامه ريزي شده و منظم و جايگاه افراد در باشگاه و تيم  روشن است . او در اين فوتبال منظم و حساب شده نقش  فرعي داشت و در مسئوليت اصلي هيچ تيم بزرگي را بر عهده نگرفته بود . حالا او از يك چنين فوتبالي يكباره به فوتبالي پرتاب شده بود كه بدون برنامه و كدخدايي اداره ميشود .او حالا مسئوليت مستقيم تيمي بزرگ با هواداران بسيار و توقعات بيشمار را بعهده گرفته بود  . يكباره در معرض توجه رسانه هاي بسيار واقع شده  و مدام بايد بجاي تمركز روي مسائل تيمش روي حاشيه هايي كه هر روز ، روزنامه ها و سايتها بيشمار زرد براي او و تيمش ميساختند  روبرو شود . او در اظهار نظري از اين همه رسانه ورزشش نويس اظهار  تعجب ميكند درحاليكه او  در ورزش اروپا چنين تعداد رسانه زياد ولي بمحتوا و زرد را نديده بود  و در فضاي رسانه اي معتدلي كاركرده بود. از سوي ديگر او حالا  در شهر و خيابان  مورد توجه واقع شده  و خودش و همسرش نمي توانند مثل دوراني كه در كره يا هلند زندگي ميكردند ساعات ارامي براي تمديد قوا و تفريح داشته باشند.اينها البته اقتضاي سوپر استار شدن است آنهم در ايران كه مردمش زيادي خون گرم هستند !
اينها چيزهاييست كه خود قطبي در گفتگويي با با يكي از سايتها به ان اشاره ميكند و اگرچه اينهارا نشانه صميميت و خونگرم بودن مردم وطنش ميداند ولي تلويحن از اين شرايط سخت نيز مي نالد .بر اينها اضافه كنيم شرايط سختي را كه بايد در فصل بعدي پيش روي داشته باشد . و حجم بالاي توقعات ايجاد شده ز او و تيم و در كنارش امكانات محدود . طبيعيست كه حالا او با اين موفقيت بزرگ ورزشي در اولين گام سرمربيگري بخواهد هم از اين محيط سخت كاري بگريزد و هم با امتياز مثبتي كه در دست دارد به فكر موقعيتهاي بزرگ جهاني باشد و هم مانند يك قهرمان خداحافظي كند و خاطره شود . حالا كه تقديرو بخت مناسب بهمراه لياقتهاي خودش از او در يك فصل يك قهرمان ملي و ورزشي  ساخته ، معقول بنظر نميايد با دست خودش اين تنديس را بر زمين بزند . او خوب ميدانست با چنين امكاناتي  تجديد قهرماني در ليگ بعدي  كر دشواريست چه برسد در جام آسيايي . اينها موارد مهمتري براي جدايي او از تيم هستند تا مشكل اختيارات و دستيارانش كه قابل حل بود و قولهايي هم بابتش گرفته بود . چون او در جايگاهي بود كه مي توانست هر شرطي را ولو بكمك افكار عمومي و هواداران بيشمارش بدست اورد و كسي را ياراي مقاومت در برابر اين خواسته ها نبود .
سخن كوتاه كنم . هرچه هست قطبي رفت و خاطره خوشي از او بياد ماند اما اگر اين خاطره در خدمت جامعه و ورزش ما نباشد و عامل فشار روحي براي اهالي فوتبال و بويژه تيم پرسوليس شود نتنها ارزشي نخواهد داشت كه ميتواند تا سالها مايه دلسردي و عقب افتادگي شود .همانطور كه خود قطبي نيز بدرستي اشاره كرده كار نفرات بعدي كه جاي ا را ميگيرند بسيار دشوار خواهد بود . بالا رفتن سطح توقعات و قياس كردنشان با او كه حالا يك قهرمان پيروز است مي تواند يك كابوس براي بعديها باشد . براي اينكه اين كابوس تيديل به يك عامل محركه شود بايد ازاين قهرمان پيروز يك عامل رواني براي بعديها نسازيم





پخش گوشه اي از اعترافات راديو – تلويزيوني اعضاء گروه منحله «بالاتريم » / طنز

24 05 2008

مجري : بسم الله القاسم الجبارين …. و وعده داديم مر مستضعفين و كاربران كم اعتبار را كه روزگاري شما وارثين بحق بالاترين خواهيد شد و خداوند در اين راه ياور مستضعفين است ( سوره كم اعتباريون ) … امت شهيد پرور و ملت سر افراز اين ور آب و اونور آب بالاترين ، پس از يك هفته تلاش سربازان گمنام بالاترين و كشف ته و توي گروه جدايي طلب «بالاتريم » و پس از بازجويي از برخي از سركردگان اين گروه منحله ، نيات شيطاني و غير دموكراتيك اين گروه و اقدامات خرابكارانه انها آشكار گرديده و آنها به مقاصد پليد خود اعتراف نمودند . اكثريت آنها با اعتراف به اين نيت منافقانه خود، طلب عفو نمودند كه بدليل خدمات صادقانه شان در گذشته ، مورد بخشش ملوكانه رهبر معظم بالاترين واقع شده و آن عده نيز كه بر سبيل خطاي خود اصرار داشته و برخي از اقدامات تروريستيشان در زير برخي لينكها به اثبات رسيده بود بعد از برپايي دادگاه عدل الهي توسط شيخ صادق بالاتريني در پشت بام بالاترين ، سريعن تيرباران شدند !…. و مكرو ومكر الله و الله خير الماكرين!

همينك برخي از سران اين گروهك منحله پس از تواب شدن و بازگشت به آغوش ملت بالاترين ، مصرانه تقاضاي برپايي يك برنامه افشاگرانه را داشتند تا در آن حقايقي از مسائل زير پرده اين گروهك ذاله ( ذليل مرده! ) و برنامه هاي ناجورش را به اطلاع ملت شهيد پرور برسانند .
من ابتدا از يكي از سران اين گروه مي خواهم كه در مورد اهدافشان توضيح بدهد :
( الف .كاف ) : ما چاكريم !
مجري : خب كه چي ؟… لطفن در مورد گروه توضيح يدهيد و اينكه چرا تشكيل شد
( الف. كاف ) : هيچي بخدا . ما فقط قصد انجام كار حزبي شفاف داشتيم زير بيرق رهبر معظم و قانون اساسي بالاترين . همين
مجري : اگر ميخواستيد كار حزبي كنيد پس چرا از وزارت كشور بالاترين مجوز نگرفتيد و مخفيانه و بدون اعلام رسمي، اين بقول خودتان حزب را تشكيل داديد . شما جواب بدهيد لطفن
‌( فاف ) : ابتدا بگم كه ما هيچ كار خلافي نكرديم و همونطور كه رفيق كاف گفتند ما مي خواستيم خلق را بسوي خالق هدايت كنيم نه بيشتر ! … و من اين اعترافات را قبول ندارم
مجري : ولي اعترافات كتبي شما چيز ديگري مي گويد . يعني اين اعترافات شما نيست ؟
( فاف ) : هم هست ، هم نيست!
مجري : يعني چي ؟ شما اينجا اعتراف كردي كه در صدد سرنگوني دموكراسي و جانشيني آريستو كراسي بودي .و شما ها ميخواستين » اعتبار سالاري » راه بندازيد و بر ضد رهبري….
( فاف) : نه آقا جان .. اين ها همه مهمل است . اينها اعترافات واقعي ما نيست .اينها ما را اعترافوندن !!
مجري : بله ؟!! چي كا رتون كردن؟ .. آقا اين ها دستخط و امضاي شماست . چرا زيرش مي زنيد ؟
(واو .الف ) :ببخشيد جناب مجري … ولي اگه شما رو هم » حسين بالاترمداري » بازجويي كنه اينها كه سهله ، به كودتا بر ضد ژنرال دوگل و بمباران اتمي هيرو شيما هم اعتراف ميكني !!
مجري : عجـــــــــــب .
( الف .كاف ) : ما چاكريم !!
مجري : جان ؟! …. خب . حالا كه اينطوره و اين اعترافات كتبي رو قبول نداريد .بفرماييد پس قصدتون چي بوده ؟
( شين ):آقا اجازه هست مو بـُگم
مجري: شما بفرماييد
( شين ) : ما فقط مـُخواستِم در خدمت نظام مقدس بالاترين َبشم و نِگذَرم گـِزندي خداي ناخواستـَه به اي ساحت دموكراسي بالاترين وارد برَه .. ما نمخواستم خودمانه داغ كـِنم .. …مخاستم لينكاي خـُب رِ همه ببينن … ولي مديدم يه مش بچه قرتي معلوم الحال موش مُدوندن دِ مين اينا ! .. و مُخاستن لينكاي ضد ارزشي خودشان ر ِ داغ كـِنن .. مام گفتم هدايتشا كــِنم .. ما خود ما – مو خودمو مُگم – ذوب شده در ولايت بالاترينــُم يَره … ما شهيد دادِم .. مفقود الآيدي دادِم ! …. نمشه كه هركي بيه واسه خودش توي اي مملكت بالاترين هر كاري خاس بكـِنه از ما حساب ور ندره كه . ..
مجري : ولي اطلاعاتي كه از لانه جاسوسي شما بدست آمده نشان ميدهد قصد براندازي داشتيد.. اون هم بروش انقلاب مخملي ! … از بودجه كنگره امريكا پول مي گرفتيد و با صهيونيستها در ارتباط بوديد و ..
(واو . الف ) : بيا پايين با هم بريم داداش….
مجري : جان … شما ايدولوگ اينها هستي ؟
( واو .الف ) : چي چي لوگ … نه آقا جان. فقط يه بار اين رفيق كاف ! براي ما يه كاتالوگ فرستاد كه اينطوري طراحي كنيم بالاتريم رو . فقط همون يه كاتالوگ بود ! .ما فقط بخش پشتيباني بوديم قربان .. فقط خواستم بگم شما تند ميري .. بذار ما هم حرفامونو بزنيم ..پخش مستقيمه ديگه.. نه ؟
مجري : بله ولي بعدن همين پخش مستقيمو دوباره مستقيمش مي كنيم !!.. حالا شما حرفتو بزن … وارد معقولات نشو!
( واو الف ) : بله چشم … فقط ميخواستم عرض كنم .كه بخدا ما براي وصل كردن آمديم …..و ني براي اعتبار كسب كردن آمديم ؟!
مجري : ميم بده !!
( الف .كاف ) : ما چاكريم !
مجري: شما راحت باش .. ولي جناب واو.الف … اگر شما صادق بودين چرا اسم تشكيلاتتان را گذاشتين balatarim و مثلن نگذاشتيد koochektarim يا مثلن فداييان رهبر يا مثلن ansar balatarin !! … فكر نمي كنيد اينطور ي ميتونستيد براحتي به فعاليتتون ادامه بديد و حمايت دفتر مقام بالاترين رو هم داشته باشيد … شماها كه همه از خواص و نور چشمي هاي رهبر وملت بوديد ؟!
( فاف ) : ببخشيد الان شما مجري هستين يا بازجو ؟… ته پيازي يا سر پياز ؟ … آقا جان ما جان نثاران رهبريم … از اول هم گفتيم . زير لينكهاي بسياري هم شهيد داديم ..جانباز داديم . روي مين رفتيم … با مخالفين و طاغوتيها كشتي كج گرفتيم و داغ هزار مصيبت رفته و نارفته بر سينه ماست ! ..شما جوجه انقلابي آمدي مي گي چرا چنين كردي و چنان نكردي ؟ … تو ميدوني كي انقلاب كرد ؟ ..كي اين بالاترين رو راه انداخت؟ ..كي هلش داد … كي از كارو زندگي و تحصيل افتاد تا بالاترين اين شود .؟ … نمي داني ديگه !
مجري : يواش جانم .. پخش زنده اس مثلن !!… اين البته نشانه آزادي بيان در رسانه ماست … ما آزاد ترين هستيم ضمن اينكه بالاترين هم هستيم !!
( شين ) : آقا مو يه چيز بگـُم كه مو حرفاي اي يره ( فاف) رو قبول ندرم آ ….. مو كار ي به اينا ندرم .. مو اولشم گفتـُم به اينا كه مو مُخم در راه بالاترين بَشم و توقع هيچ چي آُم نِدرم .. اما حالا مبينُم كسخُل رفته بودم كه پي اي يره ها راه افتيدم اَمَدمك … مو ر ِ اينا خام كردن … مو سر لينكاي خودُم بودُم با يه تراكتور !… جنگم كه تموم رفت برگشتم سر لينكاي خودم ولي بي تراكتور !! .. آقا جان ما هنوز دفترچه بيمه هم ندرم .. با دفترچه ابطحي مـُرُم بيمه !!
مجري : بمب گذاري زير لينكاي خاص رو چطور توجيه ميكنيد ؟
(فاف ): كي؟ ..ما ؟ .. اشتباه گرفتي داداش … اونا كه شما گفتي متعلق به  گروههاي زير زمينيه نه ما كه لينكاي مورد نظرمون رو در طبق اخلاص قرار داديم براي همه !!
مجري: مگه هنوز چند تا گروه غير قانوني ديگه هست اونم زير زميني ؟
(فاف ) : اي آقا … ما از اولم گفتيم حاضريم با برادران اطلاعاتي همكاري كنيم تا متلاشي شون كنن. عضو گيري ما مشخص و از ميان برخي از بزرگان نظام مقدس يالاترين بوده و ما نه توي زعفرانيه بوديم نه توي جاي ديگه ! محفل هم نداشتيم … فقط هفته اي يه بار دور هم جمع ميشديم و يه دعاي كميلي با صداي خوش برادر ( الف ) ميخوانديم و بعد حاج آقامون در مورد مسائل روز بالاترين بيانات و رهنمودهايي مي فرمودند و جريانات و لينكاي دشمنان رو معرفي ميكردند .. ما هم اگه لازم بود كفن پوش ميرفتيم به كارزار !! …. حالا چطور شده بجاي فدايي رهبر ، مهر خائن و منافق به ما مي زنيد؟! … اينا همش دسيسه حجتيه اي هاست كه ميخوان بالاترين رو قبضه كنن!
مجري : حجتيه اي ها ؟
( فاف ) : بله .. پس چي … اينها ميگن آخر الزمانه و حجت بر كاربرا تمومه … بزودي هم بالاترين كاربر ، ظهور ميكنه و ما بايد مسلح باشيم و گوش بفرمان .. تا بحال هم چند تا قتل زنجيره اي انجام دادن و برخي كاربرا رو ترور كردن !!

********************
برنامه قطع و مجري پخش ، ظاهر ميشود :
بينندگان عزيز بالاترين ، بدليل طولاني بودن پخش اين اعترافات ، ما اين اعترافات را در دو بخش برايتان تهيه ديديم كه بخش بعدي را مي توانيد هفته بعد و قبل از فيلم سينمايي » ساعتها براي كه بصدا در ميايد! » ملاحظه بفرماييد . هم اكنون توجه شما را به تماشاي ادامه لينكها جلب ميكنيم !

لينك مطلب در بالاترين