هي هي . آدميزاد ! چه زود خاطره ميشوي . چه زود مي پري آن طرف پرچين زندگي . جايي كه هيچ سوالي نيست . هيچ دردي نيست . چه زود شكيبايي ات از دست مي رود براي ماندن .
باورش دشوار است . خيلي دشوار . مثل يك بختك اول صبحي افتاد رويت و تو براي لحظاتي نفس نتوانستي بكشي از اين خبر . لعنت بر اين تلفن و شومي خبر هاي بدي كه مي رساند و چند لحظه بعد سوال و جوابي كه آخر چطور شد و چرا اينقدر بي خبرانه ! – مگر شكيبايي مريض بود ؟- آري سرطان داشت . ولي من يادم نمي ايد چيزي شنيده باشم يا او ناليده باشد . آخر اينطوري درست نيست . آمادگيش را اصلن نداشتيم . براي همين اين حيراني هنوز دست از من بر نداشته . راستي چرا مرگ با خبر بهتر از مرگ بي خبر است . خب آدميزاد است ديگر . يادم هست دو سال پيش كه خبر فوت ناگهاني عزيزي را يكباره به من دادند اول بهتم گرفت و هيچ نتوانستم بگويم و بعد از دقايقي گرفتگي عضلات سرو گردنم چنان شد كه نيمه خيز، زمين را ميجوريدم و اسپاسمهاي پي در پي ، چون مغضوبين خداوندم كرده بود و تنها به مدد درمانگاه رفع غيض شد و رها شدم. امروز هم گمانم نه به آن شدت ولي هول اين خبر جور ديگر سراسيمه ام كرده .
قول نوشتن مطلبي در سوگش را نيز داده ام ولي هيچ طور نمي توانم منضبط بيانديشم اين بود كه آمدم سراغ وبلاگ بالاتريني ام كه مي دانستم اينجا نيز ولوله اي خواهد بود و بالاترين نيز در غم او خواهد نشست . گفتم بهتر است همينجا و همينطوري خودم را تسلي بدهم و بعد فكر كنم كه چه بايد بگويم در رساي يكي از نوابغ بازيگري سينماي ايران .
او در دو عرصه يكه تازي كرد در اين سالها . يكي با تصوير و ديگري با صدايش . تصويرش زودتر كشف شد و صدايش بعدتر . آن صداي خش دارو پر طنين كه بخوبي ورزيده شده بود و به بهترين شكل ناقل احساس گوينده اش بود . شعر خواني و دكلمه اش چيز تازه اي بر شعر اضافه ميكرد كه پيش از او نداشت . يادم هست در گفتگويي كه آن اوائل با مجله فيلم و بگمانم با گلمكاني داشت رمز اين صداي ورزيده را شعر خواندن و دكلمه شعر هاي سهراب مي دانست . واقعيتي بوداين حرف . شعر سهراب براي پرورش فن بيان يك امتيازاتي دارد كه كمتر متني داراي آن است .و كسي بهتر از شكيبايي شعر سهراب را نخواند . البته اين اواخر آن دندانهاي مصنوعي ، بد شكلش كرده بود و سوتي به ادامه لحنش اضافي ميكرد كه همچون نتي نا كوك، اين موسيقي دلپذير را همراهي ميكرد .
تصويرش با هامون جاوداني شد . او هامون نشد بلكه هامون او شد و نقشهاي بزرگ اينچنين ماندگاري مي بايند . هرچند تا مدتها رها نشد از اين نقش و هامون زدگي گرفته بود انگار و به گمان برخي منتقدين شكيبايي با هامون شروع شد و با همان هامون تمام شد.ولي بعد ها ثابت كرد كه هامون اگر چه بزرگترين جلوه هنرنمايي اش بوده ولي همه اش نبود و او دوباره ادامه پيدا كرد و درخشيد . زماني با امين تارخ در باره اش حرف مي زديم و اشاره اي كرد به عشق او به تئاتر و اينكه چرا نيامد روي صحنه و نخواست كه مكبث را بازي كند ، چيزي كه خيلي دوست داشت و گفته بود كه روزهاي با تئاتر نانمان سرد بود و حالا كه نانمان گرم شده ديگر انگار امامزاده طلب نمي كند براي زيارت و اينگونه بود كه عشق صحنه خفته شده بود با تنور گرم سينما و سيما .
بي گمان او نخستين سوپراستار واقعي سينماي ايران بعد ازانقلاب بود . بعد هامون تا سالها حتا ساليان بعد 50 سالگي به مدد چهره جوان مانده اش مي توانست نقش جوان اول را ايفا كند . همانگونه جذاب و عاشق پيشه . يادم هست در همان دهه 70 وقتي از بهروز وثوقي خواسته بودند تا نظرش را درباره سوپر استار بودن شكيبايي بدهد گفته بود او خيلي خوب است ولي اگر من مي ماندم هم آيا شكيبايي ، شكيبايي ميشد ( نقل به مضون ). شايد راست ميگفت . هرچند تاثير افيون ، روزگاري تلخ برايش ساخت كه زودش از ميان برد و اين مصيبت سينماي ايران است . شكيبايي مراقب خودش نبود و از همينجا ضربه خورد. بگذريم. مرسوم نيست در مرگ هنرمندان بزرگ دست بر نقاط ضعفشان گذاشت .
شخصيت بيروني اش اما دوست داشتني بود .بي شيله پيله . راحت امضا ميداد و راحت عكس ميگرفت با ديگران . روزي يكي از دوستان در جشنواره فجر تيكه اي به يكي از بازيگران مقابلش كه از سوپر استارهاي زن سينما بود انداخته بود كه وقتي براي خسرو تعريف كرد كلي خنديديم .طرف ، مقابل انبوه دختر پسرهاي شيفته امضا مدام گفته بود من امضا ندارم و طفره رفته بود و او هم كه نظاره گر بوده صاف گذاشته بود توي كاسه اش كه طرف از كون فيل افتاده برويد استامپ بياوريد تا انگشت بزند ! و ميگفت چقدر حالش بد شده بود . ولي شكيبايي از اين دسته هنرمندان گنده دماغ نبود . تا جايي كه من ميدانم ، ديدم و شنيدم نبود . با دوستدارانش راحت مراوده داشت . هرچند با جمع و مصاحبه كمتر ميانه اي داشت . يك بار براي جشني كه توسط يك بنياد حامي بيماران هموفيلي برگزار ميشد مسئولش كه سمت استاديم را داشت خواست تا چند تن از هنرمندان را كه مي شناسم براي جشن و شاد كردن بچه هاي بيمار دعوت كنيم . شكيبايي يكي از اين كسان بود كه تا گفتم اشك در چشمش پديدار شد و با ميل پذيرفت و آمد .
خوش بحالش . سينما و صدا جاودانه اش كرد . چنين كساني مرگ را در حسرت فراموشي و زندگي را در حسرت نبودنشان ميگذارند . خانواده شان به گستره همه كسانيست كه او را ديده اند و زيسته اند . از هامون تا نقش درخشانش در حكم و اتوبوس شب .
آري . مردن براي كساني كه هنر جاويدانشان ساخته فقط افسانه ايست .
آسوده شد . روحش شاد است . مي دانم .
براي تو ، خسروي سينماي ايران
18 07 2008دیدگاهها : بیان دیدگاه »
برچسبها: اجتماعي ، هنر
دستهها : متفرقه


