من ، خدا ، اعتراف ميكنم !

30 06 2008

پا نوشت :
ديروز در لينك شاتوت كه حاوي نوشته اي از او در پاسخ به بازي وبلاگي برخي دوستان بالاتريني تحت عنوان ” اگر خدا بودم “  (يا چيزي شبيه به اين) بود ، كامنتي گذاشتم از براي شوخي و  شاتوت در همانجا يقه ام را چسبيد كه:” دعوتي به اين بازي و نوشتن در اينباره “. از او اصرار و از ما انكار كه اين نشايد و من نتوانم و من را چه بخدايي و اين گنده گوزيها!  هر چه در آن كامنت گفتم همان بود كه گفتم و قصدم و نيتم نيز همان. نه حسي بود براي نوشتن در اين باره و نه شوقي . حتا علاقه من به  طعم ميوه  شاتوت هم سبب اين نشد كه پا روي خودم بگذارم . فكرش هم نبودم تا امروز  ……..اما امروز كه برخاستم انگار نفرين اين ميوه بهشتي موثر افتاد و در هر لقمه كه برداشتم ذهنم پيدا و پنهان در پي اين موضوع شد  .  گويي هجمه كلماتست كه مي خواهد مرا ببرد . بي اختيار  دارم به آن مي انديشم  و مي بينم برخلاف ديروز كه حرفي نبود ، امروز مي توانم بگويم از نگاهي به خودم و به خدا . مهمترين دغدغه همه عمرم . مهمترين بازي كودكيم و درگيري بزرگساليم . مهمترين دليل خواندن و انديشيدنم و شايد نوشتنم . اين شد كه بمحض جدا شدن از ميز صبحانه ، در حاليكه هنوز از احتلام شبانه پاك نيستم رفتم به سوي ضربات انديشه بر بستر كيبورد تا ببينم از فراز خودم به خدا چه خواهم شد و چه خواهم گفت .از زبان او ولي به نيت خودم .  و اما نكته اي براي اهل انديشه و نكته اي براي اهل خدا ……. براي اهل انديشه ، همين كه در اين چند سطر خلاصه نمي شوم و هستم هنوز! ….. و براي اهل خدا ، اينكه اين چند سطر نياز شما نيست بلكه نياز من است پس اگر حوصله و مهمتر توان شنيدن آنچه خواهم گفت را نداريد بگذاريدم به حال خود و بگذريد و گرنه من را ملامت نكنيد براي انچه خواهم گفت كه اين منم و نه شما و اين گفتن از خداي من است و نه خداي شما …. اگر عذابي ست و عتابي براي انچه مي گويم، شما را با آن كاري نيست و به گناه من قومي را عذاب نكنند و اين داستان قديمي شده است !…  و اما داستان خدايي من :

من خدا بودم !
بندگان گرامي ، سرزمين من ، هفت آسمان ، هفت كرور خلائق و ضمائم … از هر دسته و هر تيره … اي هم خسبنده و هم رونده و هم بالاشونده … بدرون و بيرون … اين منم خداي تان … خداي قوم عاد و ثمود … خداي عرب و عجم … همان لنگر آسمان و زمين … و دارنده عرش  و حاكم  جهنم و بهشت برين … خداي ابراهيم و موسا … خداي محمد و عيسا …  خداي زرتشت و بودا … اين منم در برگيرنده شما به روز جزا و خورنده  حيات در وقت بقا … اما نيامده ام براي خدايي و نخواهم كه نازل كنم پيام تازه اي … آمده ام كه اعتراف كنم به خود و خدايي ام و پوزش بخواهم براي كم و كاستي ام … و حلاليت بخواهم بخاطر آنچه كه من بودم و انچه به نام من بود و به نام من شد … از شما و ديگران …از گذشتگان و آيندگان …پس حاضران بشنوند و غايبان را خبر كنند … و اين آخرين پيام من به شماست:
مي دانم كه در اين ايام بر شما سخت گذشت و به نام من و به كام ديگران خونها ريخته شد و گردنها زده و گريبان ها پاره گرديد . .. پسر بر پدر رحم نياورد و پدر بر پسر ترحم نكرد كه من فرموده بودم … قومي خويش را بر ديگري رجحان داد و زباني خود را بر زبان ديگر برتري داد چرا كه  زبان من مي دانستنش…  جايي بر جاي ديگر برتري يافت كه آنجا را خانه من مي گماشتنش … مي دانم كه بر دور نام شيرين من مگسان بسيار چريده اند و دگران  را چرانده اند … مي دانم كه بنام من جنگهاي خونين بسيار ساخته اند و ممالك فراوان سوزانده اند …. فرزندان بسيار يتيم نموده اند و پدران و مادران فراوان به داغ فرزند نشانده اند … مردان بسيار شلاق خورده اند و زنان بسيار سنگسار شده اند … مي دانم كه نامم عرصه تاخت و تاز فلاسفه بسيار بوده  و ماهيت و جوهرم مورد ظن افكار مشتاق بسيار قرار گرفته است … خواست و اراده ام مورد گمان انديشمندان و پيامبران كثير بوده و دوستي و محبتم مورد ادعاي عرفاي بسياري بوده است … هر بار از سويي و از قبيله اي مردي نام مرا فرياد كرده و خود را فرستاده من خطاب نمود ه است و جمعي بر گرد خويش ساخته …  مي داتم كه هزاران حكايت تاريخي به نامم زده اند و صدها هزار مهر و كتيبه به نامم ساخته شده … كلامي و نحوي به نوعي و فلسفي و علمي به نوع ديگر مرا كالبد شكافي نمود ه اند … مي دانم كه به نامم ده ها  فرقه بر پا شده و به تصور نيازم ، كرور كرور بهايم قرباني گرديده است … اشكهاي بسيار در پايم ريخته شده و تن هاي فراوان از خوفم لرزيده … به تمناي وصالم كسان بسياري از خود گذشتگي هاي فراوان نموده اند و جان خويش را وقف رضاي من نموده اند … همه را و بيش از اين همه را مي دانم و حتا ميدانم كه جماعتي نيز از سر آنچه گفتم و بنام من شده  است  مرا يكسره انكار نموده و” بشرساخته” خطابم كرده اند و بر دشمني با پيروانم قد علم كرده اند  . اين را نيز ميدانم .
ولي قسم به تار موي پريشان زنان لميده بر بستر مردان زنازاده …. و قسم به شير لهيده بر كف خاك پا خورده در صف شير … و قسم به مستي شبانه اسبهاي كهر در بيابانهاي آريزونا … و قسم به خاك سرخ مريخ و هاله نور سر افراد نارسيستيك … و قسم به شوخ چشمي دختركان تازه خون ديده ژاپني … و قسم به تار موي پريشان آلبرت انيشنين و عكس افتاده در آب ِاندام ِماريا كري … وقسم به فرزندان تازه متولد شده در جزيره مكنزي … وقسم به خط اتوي هميشگي شلوار سياستمداران مذور … و قسم به پرومِته و انگاه كه بر خدايان قيام كرد …و بر آتشي كه سياوش از او گذشت … و تختي كه يوسف در آن با زليخا خوابيد … و دوربيني كه فلمينگ با آن “بر بادرفته” را ساخت ….و قسم به همه داستاهاي زيباي پريان و تمام فيلمهاي هندي از بدو تاريخ تا شاهرخ خان … و قسم به همه عذاهاي لذيذ و تصاوير ديجيتال زيبا …و قسم به همه روياهاي شبانه اي كه صبح اثرش را ديده ايد … و قسم به همه زشت هايي كه دماغشان را عمل ميكنند .. وقسم به همه مردان انقلابي از زاپاتا تا هوگو چاوز… و قسم به همه كتابها از اوپانيشاد تا ” چه كسي پنير مرا دزديد ” … وقسم به همه بازيهاي عالم از “الك دولك” تا بازيهاي كنسول 3 …. و قسم به همه خانه هاي عالم از قصر ورساي تا آلونك كنار جاده  … و قسم به همه خدايان از خدايان كوه المپ تا خداي مكه ………….. كه من به هيچ يك از اين ها كه گفتم و شنيديد كاري نداشتم و من خدا نبودم!!
و من خداي موسا ..خداي عيسا و خداي محمد بودم ، پس من  خدا نبودم !! ……  و اما من خدايم ! … خدايي كه هستم اگر چه نيستم … ولي من خدايي از جنس ديگرستم … من ، خدا ، كاري نكردم كه دل اتمي از من برنجد و من در دل اتمي بودم و با اتم بودم . ومن در قانون مكانيكِ يك ماشين وقتي استارت ميزند حاضرم .. و من در نگاه مردي كه به اندام شهوت انگيز زني خيره ميشود خوابيده ام  .. و من در لنز وايد هر عكاسي حضور دارم و من بر زخمه هر غمازي و آرشه هر ويلون نوازي زنده گشته ام … .من بر سطر سطر نوشتار كتابي و رنگ مركب هر چاپخانه اي ديده شده ام …  بر فراز هر سفينه اي پرواز كرده ام … من …من همه جا بوده ام و با همه چيز بوده ام و از نخستين بيگ بنگ بزرگ تا اخرين يورش سنگهاي آسماني با شمايم ..  من ، خدا ،  در دورترين كهكشان كه نمي دانم كجاست به انتظارتان نشسته ام … در سفري كه بعد از مرگ با شما خواهم داشت با شمايم .  با چهره اي واقعي تر از انچه مي بينيد و مي دانيد .
من را ترجمه نكنيد كه من ترجمه ناپذيرم …. من را نخوانيد  كه من خوانده نمي شوم … من را نسنجيد كه من سنجيده نمي شوم … من را به بازي نگيريد كه من به بازي گرفته نمي شوم .. من را نپرستيد كه من پرستيده نمي شوم !  … من را فقط باشيد

پي نوشت :
اين گفته ها بي هيچ مقدمه اي و بي هيچ انديشه اي بر كيبورد جاري شد . هنوز محتلمم از خواب ديشب.  ويرايش نمي كنم جز به چند غلط واژه . نه در غاري بوده ام ونه به چهل روز در جايي . همين كه گفتم از جايي كه نمي دانم كجاست مي آيد . من پيامبر آخر نيستم . براي عوام سخن نمي گويم و خواص را نمي شناسم . عوام را بر دل دوست مي دارم و خواص را بر خرد . هر چه هست حوصله كاري ندارم . فقط بايد دوش بگيرم و بس.
تذكر : در صورت نقل مطلب يادي هم از ما بكنيد .خدا رو خوش نمياد !

————–

لينك مطلب در بالاترين

_____________________________________________________________________________________


کارها

اطلاعات

5 جواب

1 07 2008
يكي‌يدونه

سلام
زيبا بود و شيوا

1 07 2008
noneforce

می دونی ؟ تو از اون خداهایی هستی که خودت هم تکلیفت رو با خودت نمیدونی !
اما خدای باحالی هستی. پا رو دمت نذارن؛ کاری به کار کسی نداری.
بهت رای مثبت میدم :)

1 07 2008
صد لينك برتر روز « لينكدوني

[...] من ، خدا ، اعتراف ميكنم ! پا نوشت : ديروز در لينك شاتوت كه حاوي نوشته اي از او در پاسخ به بازي [...] [...]

4 07 2008
فیضیه

سلام ! عضو بالاترین نیستم اما کامنتات رو با دقت خواندم ! بسی حساب شده مسائل رو مطرح کردید … اگه استنباطم درست باشه یک شبه شمس به نام عباس آقا در مسیر شما قرار میگیره و تاثیراتی بسیار عمیق بر شما میگذارد ! اون شما رو خاص کرد ! اگه عمل گرایی رو از شما به طور کامل نگرفته باشه قابل تقدیره !
________________________________________________________
خير ، استنباطتان درست نبود . داستان ميان من و او از اين شكل نيست . اشاره من به مورد ايشان در گفتگو ، بخاطر تعريفي بود كه از عوام داشتم . رابطه ما يك رابطه متقابل ساده بوده از جهات تاثير برهم .اگر به كامنت بعدي در مورد ايشان كه گفتم توجه كنيد ، خطاي اين برداشت و تشبيه فاحش را در خواهيد يافت .

5 07 2008
edge

رفيق تو خدای با حوصله تری هستی تا من!!.. درضمن وبلاگت رو هم تازه ديدم

دیدگاه‌تان را بنویسید: