در بخش ديگري از جستارهاي فرابالاتريني اين وبلاگ ، اينبار بعد از لينكي در بالاترين كه در مورد گفته هاي اكبر گنجي كه در راديو زمانه منعكس شده بود در اين مطلب سعي شده نگاه خاص تري بر مقوله ارتجاع بياندازم .. البته در بخش نظرات همان لينك نظري گذارده بودم اما بهتر ديدم بجاي ادامه دادن بحث در بخش نظرات در مطلبي مستقل در اين مورد نكاتي را كه مايل بودم بگويم جداگانه و مفصل تر باز كنم .فكر ميكنم اگر هم خواننده محترم آن مطب را هم نخوانده باشد باز بتواند اين مطلب را دنبال كند چون سخن من ناظر به بخشي از سخن گنجي بوده و همه آن مطمح نظر نيست .
رژيم ايران يك رژيم ارتجاعي نيست – تعريف اول
در تيتر مطلب راديو زمانه در مورد اين ديدار و گفتگوي گنجي با ايرانيان تورنتو اين مطلب برجسته شده است “رژیم ایران هرچه هست ارتجاعی نیست” .من نيز سعي مي كنم اين نوشتار روي همين موضوع ارتجاع و نسبتش با حكومتها و حكومت فعلي ايران قرار بگيرد . هدف نيز تنها نقد اين سخن گنجي نيست بلكه بيشتر باز كردن مقوله ارتجاعي بودن يك حكومت است كه معمولن بدون توجه به مفاهيم تعريف شده صرفا براي واكنشي سياسي و بعنوان ابزار دست سياسيون مخالف يا گروههاي اپوزيسيون يك حكومت قرار مي گيرد .اينكه در اين گفتار فقط روي يك وجه بخش از سخن گنجي انگشت گذاشته ام بيشتر به اين خاطر است كه او اين مطلب را در گفتگويي پراكنده با حاضرين بيان كرده ومطمئنن اگر مطلبي مجزا در باره عقايدش در اين موضوع مي نوشت از انسجام بهتري برخوردار مي شد و انگاه امكان بحث روي كليت و جزء جزء سخنش فراهم مي آمد. سخنان گنجي برخي مواقع بد فهميده شده و اين تنها مختص به او نيست .توجه نكردن به ساختار و بستر بحث يك منتقد يا روشنفكر سياسي منجر به بد فهمي هاي بسياري ميشود كه اكثرا نيز اگر ناشي از حب و بغضها نباشد بدليل كم مايگي نقد كنندگان است . ضعف ديگر نيز ناشي از سستي سخن خود گوينده و مصدر حرف است كه نمي تواند پايه بحث را براي شنونده بگشايد و بعد بر ان پايه استدلال كند .
در مورد سخنان گنجي همين ايرادات بنظر من قايل مشاهد است . گنجي در سخنانش وقتي مي خواهد مبناي ارتجاعي بودن يا نبودن رژيم ايران را بازگو كند ابتدا تعريف درستي برايش نمي تواند بيان كند. بنابراين مخاطب خود بايد از ميان سخنان او ابتدا به تعريفي از ارتجاع برسد ( تعريفي كه خود او دارد ) و بعد به قضاوت بنشيند كه آيا رژيم ايران مصداق اين تعريف هست يا نيست ؟ وي خود در باب معناي ارتجاعي بودن حكومت با تعريفي خاص، اينگونه مي گويد كه ” من اصلا نمیفهمم ارتجاع یعنی چی؟ یعنی واقعا اگر ارتجاع معنایش این است که یک عدهای میخواستند جامعهای را برگردانند به گذشته، خب این هم به لحاظ عقلی محال است، هم به لحاظ تجربی محال است ” از همينجا مي شود فهميد كه معناي گرفته شده براي ارتجاع همان واپسگرايي در قالب يك حكومت است . از اين منظر حق با گنجي ست و حكومت ايران يك حكومت واپسگرا نمي تواند باشد بلكه هيچ حكومت ديگري نيز نمي تواند واپسگرا باشد . چرا كه باز گرداندن يك جامعه به گذشته اگر نه در بيشتر جهات ولي لااقل در يك جهت امكان پذير نيست و ان از جهت بهره منديهاي تكنولوژيكي و مدرن است . يعني هيچ حكومتي نمي تواند به آساني جامعه اي را كه از نقطه نظر دارايي هاي امروزي در يك جايي ايستاده است به چند قدم عقبتر بر گرداند . مثلا كاري يكند كه مردمش كه از تلفن استفاده مي كرده اند حالا از آن استفاده نكنند و راه ارتباطي قديمي تري را بر گزينند .پس از اين منظر هيچ حكومتي نمي تواند واپسگرا باشد . شايد تنها بتوان حكومت طالبان را در دنياي امروز حكومتي به اين معنا ارتجاعي و واپسگرا دانست چون آنها حتا در استفاده از امكاناتي كه قبلا در اختيار مردمانشان بوده است دچار پسرفت و عقب گرد شدند( مانند تخريب اماكن باستاني يا ممنوعيت استفاده از تلويزيون ) . خب مشخص است حكومت و جامعه متحول شده ايران را از اين جهات نمي توان حكومت يا جامعه اي ارتجاعي دانست چرا كه رشد امكانات زندگي مدرن در ميان ايرانيان مورد مخالفت حكومت قرار نگرفته است و حتا در مواردي دولتهاي اين حكومت باعث ترويج اين ساختارهاي نوين نيز شده اند مانند رشد امكانات ارتباطي نوين وتوسعه سواد و تحصيلات در ايران . لذا از اين زاويه اگر بخواهيم ببينيم سخن گنجي سخن درستي است و حتا اين نياز به انديشه چنداني نيز ندارد بلكه حضورو زندگي در جامعه امروز ايران به تنهايي براي رسيدن به اين نتيجه ساده كفايت مي كند كه بدانيم جامعه ايران جامعه متحول شده ورو به جلوييست اگرچه اين رشد مانند دوران پهلوي رشدي ناقص الخلقه بوده است يعني اين موهبتهاي نوين بيشتر در اختيار مراكز مهم شهري و پرجمعيت كشور قرار داشته است و تقسيم ان در كشور عادلانه نبوده و بخشهاي محروم هنوز بسيارند
حالا در بخش دوم تعريفي ديگر از ارتجاعي بودن را مدنظر قرار مي دهيم و در اين بخش خوهيد ديد كه سخن گنجي سخن سست و آسيب پذير و حتا پوپوليستي ست !
رژيم ايران يك رژيم ارتجاعي ست – ارتجاع به معني دوم
عرض كردم كه بنا به تعريف ساده اولي نتنها ايران بلكه همه رژيم هاي گذشته و فعلي جهان منهاي رژيم طالبان رژيمهاي ارتجاعي نبوده و نيستند چون بنا به همان سخن گنجي اين محال است البته نه آنگونه كه او گفته محال عقلي يا تجربي – چون ديديد كه حكومت طالبان اين را به تجربه گذاشت – بلكه اين يك محال لا يطاع است يعني اولا بايد در جوامعي عقب مانده اي همچون افغانستان كه دوران نوين را تجربه نكرده اند اتفاق بيفتد و دوما اگر هم حادث شود ماندگاريش بسيار كوتاه خواهد بود چون با اصل تقاضاي انسانها براي زندگي بهتر داشتن در تضاد است بنابراين نابوديش در درون خودش تعبيه شده است و اگر مدتي هم بماند تنها با خشونت بسيار شديد و رعب و وحشت امكان حيات خواهد داشت .اما اگر ما تعريف جامع تر و بهتري از ارتجاع بدهيم انوقت برخي حكومتها همچون حكومت فعلي را مي توان در درون ان قرار داد . پس اجازه بدهيد اول تعريفمان را روشن كنيم و بعد نمونه هايي براي تصديق آن بياوريم .
معناي ارتجاع در قاموس ادبيات سياسي بيشتر به همان مفهوم واپسگرايي آمده است يعني reactionarism . به معناي بازگشتن به قبل يا نوعي گذشته خواهي است كه در آن بخشها يا همه يك جامعه يا حكومتي خواهان بازگشت به يك دوره اياز تاريخ خود باشند اين غير از بنياد گرايي است اما مي توند ملازم ان باشد . در چنين وضعي حكومت يا افراد از وضع فعلي خود راضي نبوده و مايل به برگشت به گذشه و زنده كردن آن در شكلي قالبي يا محتوايي هستند . و براي اين رجوع به قبل، دست به تحولات و دگرگونيهايي مي زنند . نوع خفيفش رفورمهاي آرام و قانوني و دموكراتيك و با خواست اكثريت و نوع وخيمش انقلاب است . زياد اين تعريف را گسترده نمي كنم چون مجال باز كردنش را ندارم و مطلب طولاني خواهد شد .
از اين جهت ارتجاعي بودن اصلا معناي بد يا خوبي ندارد بلكه متناسب با تعريف و خواست آن جمع يا جامعه تعريف مي شود . از اين بابت شايد بتوان اصل انقلاب مردم ايران را يك انقلاب ارتجاعي دانست چون رهبران اصلي آن يعني روحنيون ديني تقاضاي احيا دين به سبك صدر اسلام را داشتند و بعد نيز بعضي از اين قوانين را متناسب با آن دوره در قوانين اساسي ومدني جامعه وارد كردند. حتا مفاهيم مبهمي كه بعدا رهبران اصلاح طلبي چون خاتمي براي جامعه مدنظر خود ارائه كرد – مانند مردمسالاري ديني به سبك مدينة النبي- نيز همان معناي ارتجاعي را در خود دارد ( تاكيد مي كنم كه اين معني از ارتجاع بار مثبت يا منفي ندارد بلكه فقط يك تعريف است ) . چنين مفهومي از ارتجاع اگر بر پايه خواست اكثريت مرد باشدارتجاع چندان بدي نيست اما اگر اين به معناي تسلط نگاه اكثريت بر اقليت باشد( اقليتي كه خواستار اين راجاع به گذشته نيستند ) و قوانين اكثريت را بر اقليت تحميل كند ديگر قابل دفاع نيست مانند انچه در حكومت فعلي ايران مصداق يافته است ( اين در صورتيست كه ما اذناب حاكم را در ميان مردم داراي اكثريت بدانيم ) و اين نوع اكثريت خواهي بسته به درجه محبوبيت و مشروعيت حاكمان تغيير ميكند بنابراين بار منفي يا مثبت اين ارتجاعي شدن نيز تغيير مي يابد مثلا اگر اين ارتجاعي بودن در ابتداي انقلاب در نظر اكثر مردم چيز خوبي بود و نگاه غالب بود اما امروزبعد از گذشت 28 سال از حكومت ديني و عملكردش گمان نمي كنم ديگر صاحب اكثريت باشد پس امروز، ارتجاعي ( گذشته خواهي ) كه در ابتداي انقلاب پسنديده بود و راي بالايي از مردم مي گرفت ديگر مورد پسند قبلي نيست و معترضين و مخالفين بسيار دارد .
رژيم ايران يك رژيم نيمه ارتجاعي ست – ارتجاع در معناي واقعي تر
اما من اينجا ميخواهم معناي مناسبتري از ارتجاع را مورد نظر قرار دهيم . در اين معنا ارتجاعي بودن يك برداشت منفي از خود به ما نشان ميدهد و در تقابل با عقل امروزي و تجربه امروز قرار مي گيرد . به اين معني كه ارتجاع به معني ” استفاده از راهبردها و متدهاي قديمي وغير عقلاني براي حكومتداري و هدايت جوامع بشري ” باشد . در اولين فهمي كه از اين تعريف مي توان داشت اين است كه وقتي مي توانيم ارتجاع به اين معنا را بد بدانيم كه همانگونه كه در تعريف امده عقل و تجربه بشري بر بي پايه و زائد بودن روشهاو نظريات مرتجعانه مهر تاييد زده باشد . و چون در اين جهان نمي توان عقل بي خللي يافت و مرتجعين نيز روشهاي خود را بر پايه عقلاني مي دانند لذا قضاوت صريح كار دشواري ميشود و تنها راه تميز درست از نادرست تجربه نتايج آن روشهاست در جامعه . و چون تجربه هميشه بي هزينه نيست لذا تجربيات تاريخي بر پايه دلالت عقل جمعي مي تواند قاضي عادلتري براي ارزيابي روشهاي هدايت جامعه باشد
مصداقهايي از ارتجاع در معناي آخر
اجازه بدهيد كمي از بحث نظري فاصله بگيريم ومصداقي تر سخن بگوييم . با تعريف بالا آيا حكومت فعلي حكومتي ارتجاعي خواهد شد يا خير ؟ از جهاتي بايد گفت بله و از جهاتي بايد گفت خير. يعني بجاي قضاوت كلي و يكپارچه بايد موردي قضاوت كنيم .مثلا اين حكومت در بحث بودجه ريزي و صرف هزينه ها براي امور عمراني نمي تواند ارتجاعي عمل كند . چون نسخه اي ارجاعي براي آن ندارد پس بايداز علم اقتصاد نوين كمك بگيرد يا مدام در حال آزمون و خطا باشد و به سبك ديگر حكومتها راهي براي بهره وري بيشتر از درامدهاي كشور و دخل و خرج خود پيدا كند . اما همين حكومت مي تواند در قضيه اي مانند نظام بانك داري كه داراي تعاريف خاص مالي و پولي ست دچار تناقض شود . دعواي بانكداري اسلامي و غير اسلامي ميان اهل اقتصاد و اهل حوزه از نمونه هاي اين نوع تناقضات است . پس در اين مورد حكومت، درگير ميان مرتجعيين و غير مرتجيعين است . درنمونه ملموس تر، من مثال مشكل موسيقي در كشور را مي زنم كه هنوز در نوسان ميان عقايد ملايان ديني و ضرورتهاي جامعه امروزي قرار دارد . مثلن نمايش الات موسيقي در رسانه هاي حكومتي ممنوع است و اين به دلايل دستورات فقهي ست كه ريشه در گذشته دارد . در اينجاحكومت يك رفتار مرتجعانه پيشه گرفته يعني بجاي برخوردعقلاني و متناسب با نياز روز مردم و جوانان جامعه اش از يك روش غير عقلاني براي برخورد با يك يديده امروزي تبعييت ميكند و از مردم توقع اطاعت دارد كه عموما نيز مورد قبول واقع نمي شود . در اين مثال ساده براحتي باور ارتجاعي در هدايت جامعه را مشاهده مي كنيم. مثال برخوردهاي جديد دولت فعلي با مقوله پوشش مردم نيز از نمونه هايي از برخورد ارتجاعي و غير عقلاني در حكومتداريست . در چنين شرايطي حكومت براي تحميل نظرات مرتجعانه خود به بدنه جامعه ناچار از بكارگيري زور و اختناق است .
از همين نمونه ها مشاهده كرديد كه يك مبناي ديگر در خوب يا بد دانستن ارتجاع در يك حكومت ميزان قبول مردم است . يعني اينكه اگر شما روشي را كه در يك جامعه پياده ميكنيد مورد وثوق و تاييد مردم ان جامعه باشد آن ارتجاع از نظر آن مردم ارتجاع پسنديده ايست اما همان مي تواند در يك جامعه ديگر مردود باشد . بنابراين مرتجع بودن نسبت به جوامع تفاوت مي كند و نمي توان براي همه نسخه يكسان داشت .
بيش از اين مطلب را طولاني نمي كنم . سعي اين بود كه در يك برداشت جدي تر از بحث ارتجاع ، زواياي ديگري از آن را در حكومت فعلي باز كنم. و از اين جهت مي توان بهتر به قضاوت در مورد ارتجاعي دانستن يا ندانستن حكومت ج . ا پرداخت .
ارتجاع دربخشهاي مختلف يك جامعه مي نواند نتايج مثبت يا منفي خاصي داشته باشد اما در يك فهم كلي ا ز آن مي توان اينگونه فهميد كه چون جوامع بشري در طول حياتشان از گذشته براي آينده خود سود جسته و در هر برهه از زمان مطابق با نيازشان وبا تكيه برعقلانيت، روشهاي مديريت جامعه را اصلاح كرده اند لذا با برگشت به روشهاي قديمي براي هدايت جامعه نوين همخواني و همراهي ندارند براي همين است حكومتهايي چون ج .ا كه مبناي نظريش بر رجوع به دكترين ديني براي جامعه است اينده مبهمي پيش رو خود ميابد و عملكرد حاكمان ديني نيز دراين مدت حكومتشان نيز نشان مي دهد كه بر خلاف مدعايشان قادر به هدايت جامعه با فرضيات گذشته نيستند و به ناچار در تناقضي سخت ميان اين فرضيات و عينيات گير كرده و دست و پا مي زنند و براي رفع اين تضاد نظري ناچار به سخت گيري عملي بر جامعه مي شوند كه افق روشني برايشان ترسيم نمي كند .


